واز اين ارشاد جناب رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله ) به وجهي ديگر هم بطلان خلافت عمر ثابت مىشود ، بيانش اينكه : از آن معلوم مىشود كه عمر را استطاعت وقدرت اين معنا حاصل نبود كه مسأله جدّ را بفهمد ; زيرا كه هرگاه عمر از آن حضرت مسأله جدّ پرسيد ، آن حضرت در جواب أو - بنابر روايت خودش - اعراض از بيان آن فرمود وفرمود : ( ما سؤالك عن ذلك يا عمر ؟ ! إني أظنّك أن تموت قبل أن تعلم ذلك ) .
بديهي است كه اگر عمر مىتوانست فهميد اين مسأله را ، لابد آن جناب آن را در جوابش بيان مىفرمود نه آنكه از آن اعراض مىفرمود .
ونيز اگر - بالفرض - از بيان آن به عمر به جهت مصلحتى - كه تحقق آن بنابر مذهب أهل سنت عسير است - اعراض مىفرمود ، پس كلمه : ( ما سؤالك عن ذلك يا عمر ؟ ! ) نمىگفت ; زيرا كه اين كلام دلالت دارد بر آنكه سؤال عمر از اين مسأله بي سود وعبث وارتكاب امر غير مستحسن بوده ، وظاهر است كه سؤال از مسائل شرعي - هرگاه سائل صلاحيت فهم آن داشته باشد ! - راجح وممدوح است نه منكر ومعيوب ، پس ثابت شد كه عمر صلاحيت فهم اين مسأله را نداشت واز اين جهت سؤال أو از اين مسأله بر جناب رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ناگوار آمد .
ونيز اگر عمر صلاحيت فهم اين مسأله مىداشت ، چرا جناب رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله وسلم ) مىفرمود كه : اى عمر ! به تحقيق كه ظنّ مىكنم تو را كه
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 433
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص٤٣٣