از اين روايت صراحتاً واضح است كه عمر بن الخطاب سهم ذوى القربى [ را ] بالتمام نداد ، وخواست كه به قدر رأى خود بدهد ، وجناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) از گرفتن اين قدر ابا فرمود ، وسهم مذكور را بالتمام والكمال از عمر خواست ، وعمر باوصف مطالبه آن حضرت كل سهم را نداد وابا از اعطاى آن نمود ، پس از اين روايت كالشمس في رابعة النهار ندادن عمر سهم ذي القربى را بلا اجازه جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) وبه غير رضاى آن حضرت ، بلكه ابا از آن باوصف مطالبه آن حضرت ثابت شد ، ‹ 883 › پس نسبت رضا به اسقاط عمر سهم ذي القربى [ را ] به آن حضرت ، كذب وبهتان وافتراى محض است .
وعلاوة بر اين از روايت شافعي كه در " إزالة الخفا " و " شرح السنة " منقول است واضح است كه : عمر اين مال را به طور قرض گرفته بود كه وعده اداى آن به وقت آمدن مالي نموده بود ، ونيز از همين روايت واضح است كه : عمر اداى اين مال نكرده كه قبل آمدن مالي واداى اين حق به مقرّ ( 1 ) خود شتافته ، پس اگر به فرض غير واقع عمر را گرفتن اين مال جايز هم مىبود ، باز هم به سبب عدم اداى آن مشغول الذمة بوده .
وظلم وجور وعدوان عثمان از اين روايت به كمال وضوح ظاهر است كه :
هامش
1 . در [ الف ] ( به مقرّ ) خوانا نيست .