ونيز از كلام مخاطب به جواب طعن سابق ظاهر است كه : عمر آن زن را كه احتجاج واستدلال باطل به كلام الهى نموده بود ، به خيال آنكه أو دل شكسته نشود تقرير بر باطل كرد ، واستنباط أو را به توجيهات حقه باطل ننمود ، بلكه أو را تحسين وآفرين نمود ، وخود را به حساب أو معترف وقائل وانمود ; پس هرگاه اين تحسين وآفرين عمر وخود را معترف وقائل وانمودن ، دليل حقيت استدلال واستنباط آن زن نتواند شد ، هم چنين مىتوان گفت كه : قول منسوب به جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) به جواب درخواست عمر - بر فرض صحت آن - دليل حقيت فعل عمر نمىتواند شد ، وهرگاه لحاظ شكسته دل نشدن زنى جاهله بي قدر مجوّز تحسين وآفرين استنباط باطل أو گرديد ، پس اگر لحاظ عدم خاطرشكنى چنين فظّ غليظ دين شكن مجوّز اظهار رضا به درخواست باطل أو گردد چه عجب ! !
ومع ذلك كلّه از غرائب الطاف الهى آن است كه كذب رضاى جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) به اسقاط حق ذي القربى ، وقبول درخواست عمر از نصّ همين روايت به روايت شافعي كه از حَكَم آورده ظاهر وباهر است ; چه شافعي - كما في إزالة الخفاء - بعدِ ذكر اين روايت گفته است :
قال الحَكَم - في حديث مطر أو الآخر - : إن عمر قال : لكم حق ولا يبلغ علمي إذا كثر . . إلى آخره ( 1 ) .
هامش
1 . إزالة الخفاء 2 / 126 .