اما آنچه گفته : ليكن شأن أكابر دين همين را اقتضا مىفرمايد كه بويى از نفسانيت وسخن پرورى در جوهر نفوس ايشان نماند . . . إلى آخر .
پس عجب تناقض وتهافت است كه قبل [ از ] اين سطر مدح عمر به اين معنا مىنمود كه : أو با وجود بر حق بودن به جهت اينكه آن زن دل شكسته نشود ، از استنباط واجتهاد بي رغبتي ‹ 780 › نكند ، خود را قائل ومعترف وانمود ، واين كلامش وسائر كلام سابق أو صريح است در آنكه : از عمر خطايى در اين قصه واقع نشده ، بلكه أو بر حق وصواب بود وزن بر خطا ; ودر اينجا مدح عمر به اين معنا مىكند كه : در جوهر نفس وى بويى از سخن پرورى نبود ، ومحض اتباع حق منظور داشت ، خواه نزد أو باشد وخواه نزد غير أو .
واين كلام دلالت دارد بر اينكه عمر در حكم أول بر خطا بود ، وبه جهت اتباع حق به قول زن رجوع نمود وسخن پرورى ننمود .
ومماثل ساختن اين قصه عمريه را با قصه مفترات بر جناب أمير المؤمنين ( عليه السلام ) ; وبه جهت آن افترا ، جناب أمير ( عليه السلام ) وعمر را يك قدم در اين منقبت - اعني اقرار به خطا واتباع حق گو نزد غير باشد - گفتن نيز دلالت صريحه دارد بر آنكه : از عمر در حكم منع مغالات خطا واقع شد ، وقول زن - كه به آن رجوع كرده - حق بود .
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحة 245
مساهمون: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص٢٤٥