عليّ ؟ ! فقال : أتجترئ على الله فلا ننكره ، ونجترئ عليك فتنكره ؟ ! فخلّى سبيله ( 1 ) .
اما آنچه گفته : اين قصه را در مطاعن أو آوردن كمال بىانصافى است .
پس ادعاى بىانصافى به جهت آوردن اين قصه در مطاعن كمال بىانصافى است ; زيرا كه علماى شيعه اين قصه را در مطاعن ‹ 777 › عمر به اين وجه نياوردهاند كه أو چرا رجوع به حق كرد وچرا اعتراف خود نمود ، بلكه طعن ايشان بر عمر بر چند وجه است :
أول : آنكه از جواز مغالات جاهل بود ، وصاحب خلافت كبرى وامارت عظمى را كه مرجع أنام وملاذ خواص وعوام باشد ، جهل از مسائل شرعيه واحكام دينيه خصوصاً از اين مسائل مشهوره كه كثرت احتياج به آن ظاهر است ، جايز نيست ، وچگونه چنين جاهل نادان با وجود عالم علم لدنّى خليفه شود واز أو أفضل گردد ؟ !
دوم : آنكه عمر در اين قصه به تحريم ما أحلّه الله پرداخت ، مغالات را كه خدا جايز كرده ، عمر حرام ساخت ، بدون تمسك به دليلي از كتاب وسنت ، واين معنا أكبر كبائر وأعاظم مآثم است ، وباليقين چنين كس صلاحيت خلافت ندارد .
هامش
1 . مرآة الجنان 1 / 193 - 194 .