اما زعم باطل أو كه وجه ردّ سؤال اين زن بر اين حاضرين مخفى نبود ، وسكوت اينها با وصف اعتراض عمر به اين سبب بود كه نزد اينها سؤال زن از قبيل سفاهت است نه از باب فقاهت .
پس بطلان آن از أوضح واضحات واجلاى بديهيات است به چند وجه :
أول : آنكه اگر سكوت اين حاضرين با وصف علم به وجه ردّ سؤال بود ، ومىدانستند كه سؤال زن از قبيل سفاهت است نه از باب فقاهت ، چرا خلافت مآب نكير بر ترك نكير بر تقرير دلپذير خود كردند ، وأصحاب خود را معاتب ساختند ؟ ! سبحان الله ! اورنگ آبادي اين رنگها مىريزد وحيلهها مىانگيزد ، وبعد مضىّ مدتها از قبيل علم بالغيوب ، علم به حال قلوب پر عيوب أصحاب آن امام مغلوب به هم مىرساند ، وخود خلافت مآب را با وصف حضور وشهود ، علم به علم اين أصحاب به سفاهت اين زن رادّه قول مردود ، به هم نمىرسد ، وقول خود را لايق ردّ وانكار أرباب أفكار وأمي نمايد !
دوم : آنكه اگر به فرض غير واقع خلافت مآب ( 1 ) با وصف حضور وشهود به سبب مزيد جمود وخمود ، علم به سبب سكوت اين شهود - كه علمشان به سفاهت معترضه على جنابه النجود بود - حاصل نگشت ، پس چرا
هامش
1 . در [ الف ] اشتباهاً اينجا : ( واو ) آمده است .