امرى كه خود عمر آن را جايز مىدانست ، در ثبوت آن از آية ، كدام مقام وحشت واز خود رفتگى است كه مخاطب انكار ثبوت جواز مغالات هم از آية مىنمايد ، ودر حقيقت به مزيد تفضيح خليفه ثاني واظهار بىدانشى أو مىگرايد .
وكابلى هم با وصف تصريح [ به ] اين معنا كه عمر جواز مغالات را مىدانست ( 1 ) ، در پى نفى دلالت آية بر جواز مغالات گرديده ( 2 ) - كما ستطلع عليه فيما بعد إن شاء الله تعالى - وظاهر است كه اثبات علم [ به ] جواز مغالات مهر براي عمر - كه كابلى ومخاطب در پى آنند - نفعي به ايشان ندارد ، بلكه مضرّت شديد به ايشان مىرساند ; چه از روايات سابقه به صراحت تمام ظاهر است كه عمر مغالات را حرام ساخته ، واز كلام ابن تيمية هم ظاهر است كه عمر مغالات را حرام كرده بود ، پس هرگاه نزد مخاطب وكابلى عمر جواز مغالات را مىدانست ، ثابت شد - كه عمر با وصف علم به جواز مغالات - آن را حرام ساخته ، واين كفر صريح والحاد قبيح است .
سوم : آنكه از كلام مخاطب ظاهر است كه اين معنا هم از كلام عمر - كه در طعن منقول است - ظاهر است كه أو بنابر وخامت عاقبت مغالات ، منع
هامش
1 . الصواقع ، ورق : 265 - 266 .
2 . بقوله : ( فلا يدلّ الآية على المدّعى لجواز أن يكون المراد ) . انظر الصواقع ، ورق : 266 .