نقطه ى وى گرداند چنان كه فرمود « فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّه » ، پس نظرى كند بشغاف وى نظرى و چه نظرى ، نظرى كه بر روى جان ، نگار است و درخت سرور از وى ببار است و ديده ى طرب بوى بيدار است ، نظرى كه درخت است و صحبت دوست سايه ى آن ، نظرى كه شراب است و دل عارف پيرايه ى آن ، چون اين نظر به شغاف رسد او را از آب و گل باز برد قدم در كوى فنا نهد . سه چيز در سه چيز نيست شود : جستن دريافته نيست شود ، شناختن در شناخته نيست شود ، دوستى در دوست نيست شود . پير طريقت گفت : دو گيتى در سر دوستى شد ، و دوستى در سر دوست ، اكنون نمىيارم گفت كه منم ، نمىيارم گفت كه او است .
چشمى دارم همه پر از صورت دوست
با ديده مرا خوش است تا دوست در او است
از ديده و دوست فرق كردن نه نكو است
يا او است بجاى ديده يا ديده خود او است
فخر : چون بعضى از نفوس آدمى مايل بخيرات است و وابستگى بعالم إله و بعضى مايل بجسمانيّات است و عوالم مادّى . پس اگر از دسته ى اوّل بود آماده است براى اشتعال بنور حقّ كه با كمتر اشاره آن آمادگى به كار مىافتد چون كبريت كه آماده ى فشار است و اشتعال ، او مشتعل مىشود . ولى اگر از دستهء دوم بود و آمادگى نداشت آنچه دليل و نور حقّ بيند بر سختدلى او بيفزايد . اين است معنى شرح صدر و قساوت قلب .
تفسير صفى عليشاه :
پس كسى آيا كه بگشاده خدا
صدر و قلبش را باسلام از عطا
با وسيله ى قوّه ى ادراك و عقل
و ز دليل و حجّت و برهان و نقل
يا كه از محض عنايت در قرار
و آن بود پس نورى از پروردگار
يا كه او از نور حقّ روشندل است
شرح صدر از نور حقّش حاصل است
هست چون آنكس كه باشد سينه اش
تنگ و تاريك و سياه آئينه اش ؟