بخلف آلوده و سر را بخيانت شوريده گردانيده سرى كه موضع امانت است به خيانت سپرده دلى كه معدن تقوى است زنگار خلف گرفته زبانى كه آلت تصديق است بر دروغ وقف كرده لا جرم سخن جز خداع نيست و دين جز نفاق نيست .
« ما كانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلإِ - الخ » 69 تفسير لاهيجى : يعنى پيش از بعثت به پيغمبرى از گفتگوى ملائكه خبر دار نبودم ولى اكنون به خوبى براى شما مىگويم و اين دليل پيغمبرى من است .
« إِذْ قالَ رَبُّكَ » 71 طبرى : كلمه ى « اذ » مربوط است بجمله ى جلو « إِذْ يَخْتَصِمُونَ » يعنى من از گفتگوى عالم بالا آنگاه كه خدا بملائكه گفت : بىخبر بودم و اطَّلاعى نداشتم .
« خالِقٌ بَشَراً » 71 روح البيان : راغب گفته است : چون روى پوست را عرب بشره ميگويد و روى پوست آدم مثل ديگر حيوانات پشم و موى ندارد از اين روى بشر ناميده شده است . و بعضى اهل معرفت گفتهاند : چون مباشر آفرينش آدم حقّ جلّ و علا بوده است بآنجور كه لايق مقام قدس است و دور از تشبه از اين جهت او را بشر گفتهاند .
« إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ » 74 كشف الاسرار : از روى ظاهر زلَّتى آمد از آدم معصيتى از ابليس . آدم را گفتند : گندم مخور بخورد . ابليس را گفتند : سجده كن نكرد امّا سرمايه ى ردّ و قبول نه از كردار ايشان خاست كه از جريان قلم و قضاياى قدم خاست . قلم از نتايج مشيّت قدم در حقّ آدم بسعادت رفت هم از نهاد وى متمسّكى پيدا آوردند و جنايت وى به حكم عذر بوى حوالت كردند گفتند « فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَه عَزْماً » و ابليس را كه قلم به حكم مشيّت قدم برد و طرد او رفت هم از نهاد وى كمينگاهى بر ساختند و جنايت وى به دو حوالت كردند گفتند : « أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَكانَ مِنَ الْكافِرِينَ » قلاده اى از بهر لعنت بر ساختند و به حكم ردّ ازل برجيد روزگار او بستند تا هر جوهرى كه از بوته ى عمل وى بر آمد در دست نقّاد علم نفايه « 1 » آمد
هامش
( 1 ) يعنى ناسره و قلب .