هر كه هست آفريده ، او بنده است
بنده در بند آفريننده است
پس كجا بنده اى كه در بند است
لايق شركت خداوند است
« آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ » 12 كشف : او حكيمى از بنى اسرائيل بود باتّفاق مفسّرين بجز عكرمه كه گفته است : او پيغمبر بود . روزى براى بنى اسرائيل سخنرانى ميكرد و پندشان ميداد ، مردى به آن جا گذشت و گفت : مگر تو آن نيستى كه بفلان جاى با من گوسفند ميچراندى پس چه شد كه به اين مقام رسيدى ؟ گفت : براست گفتن و امانت نگاهداشتن و از آنچه به كار نيايد خوددارى كردن . او غلام بود آقاى او ويرا آزمايشش كرد و گوسفندى به او داد كه اين را سر ببر و شريفتر پارهء بدن او را بياور . لقمان دل و زبان آن را بجلو او آورد . بار ديگر گوسفندى داد و گفت : پستترين پاره ى بدنش را بياور . باز لقمان دل و زبان آورد خواجه ى او پرسيد چه حكمت است كه دل و زبان بهتر و بدتر باشد ؟ جواب داد : اگر دل و زبان پاك بود پاكترين عضو است و اگر پليد بود پليدترين اعضاء است . و سرانه ى حكمتها شكر خدا است از آن پس ترس از او و سپس آماده ى فرمان او بودن .
و بعضى گفتهاند : حكمت يعنى گفتار و كردار درست و دانستن و فهميدن احكام دين .
حسينى : ثعلبى نقل كرده است : روزى خواجه ى لقمان او را با ديگر غلامان بباغ خود فرستاد تا ميوه بياورند آنها ميوه ها را خوردند و او را متّهم كردند كه خورده است . چون آقا پرسيد و لقمان چگونگى را گفت راه روشن شدن اين تهمت را از او پرسيد لقمان گفت : به همه ى ما آب گرم بنوشان و در بيابان بدوان تا آنكه ميوه خورده آن را قىء كند و آنكه نخورده است آب از حلق او بريزد . مثنوى اين حكايت را آورده و اينك چند شعر آن :
گشت ساقى خواجه از آب حميم
مر غلامان را و خوردند آن ز بيم
بعد از آن ميراندشان در دشتها
ميدويدند آن نفر تحت و علا
در قى افتادند ايشان از عنا
آب مىآورد ز ايشان ميوه ها