« أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ » 20 طبرى : عرب ضلال را بجاى جهل به كار ميبرد . و مجاهد گفته است : يعنى من نادان بودم .
« تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ » فخر : اين جمله چند معنى شده است براى ارتباط جملهء جلو كه فرعون گفت « ألَمْ نُرَبِّكَ » آيا كودكى نبودى و ما ترا پرورديم موسى گفت : 1 - چه منّتى دارى كه تو بنى اسرائيل را غلام كردى و گر نه نيازى نداشتم بتربيت تو . 2 - چه منّتى كه يك روز آنها را آزار ميكنى و ببردگى ميبرى و روزى پرورش ميدهى و منّت ميگذارى ، 3 - چه منّتى كه آنچه داده اى از مال بنى اسرائيل بوده كه غلام خود كرده اى ، 4 - چه منّتى دارى كه بنى اسرائيل را غلام كردى و آنها كه خويشان و مادر خودم بودند تربيتم كردند ، 5 - چه منّتى بر من دارى كه بنى اسرائيل را زر خريد خود كرده اى و بايد زر خريدان خود را سرپرستى كنى .
مثنوى در دفتر چهارم بعنوان مجاوبات موسى كه صاحب عقل بود و فرعون كه صاحب وهم بود ، اين گفتگوى موسى و فرعون را چنين گفته است :
رفت موسى بر طريق نيستى
گفت فرعونش بگو تو كيستى
گفت من عقلم رسول ذو الجلال
حجّة اللَّهام امان از هر ضلال
گفت : نى خامش رها كن گفتگوى
نسبت و نام قديمت را بگوى
گفت موسى نبستم از خاكدانش
نام اصلم كمترين بنده گانش
گفت غير اين نسب ناميت هست
مر تو را خود اين نسب اوليتر است
بنده ى فرعون و بنده بندگانش
كه از او پرورد اوّل جسم و جانش
بنده ى طاغى و باغى اى ظلوم
زين وطن بگريخته از فعل شوم
خونى و غدّارى و حقّ ناشناس
هم برين اوصاف خود ميكن قياس
گفت حاشا كه بود با آن مليك
در خداوندى كس ديگر شريك
بلكه آن غدّار و آن طاغى توئى
لاف شركت ميزنى باغى توئى
گر بكشتم من عوانى را بسهو
نى براى نفس كشتم نى بلهو
من زدم مشتى و ناگه اوفتاد
آنكه جانش خود نبدجانى بداد