گر تو باشى تنگدل از ملحمه « 1 »
تنگ بينى جوّ دنيا را همه
اى بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز كفر و نفاق
اى بسا كس رفته تركستان و چين
او نديده هيچ الَّا مكر و كين
طالب هر چيز اى يار رشيد
جز همان چيزى كه ميجويد نديد
چون ندارد مدركى جز رنگ و بو
جمله ى اقليمها را گو بجو
گاو در بغداد آيد ناگهان
بگذرد از اين سران تا آن سران
از همه عيش و خوشيها و مزه
او نبيند غير قشر خربزه
خشك بر ميخ طبيعت چون قديد « 2 »
بسته ى اسباب و جانش لا يزيد
و آن فضاى خرق اسباب و علل
هست ارض اللَّه اى صدر اجل
هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو بنو بيند جهانى در عيان
چنبره ديد جهان ادراك تو است
پرده ى پاكان ، حسّ ناپاك تو است
مدّتى حسّ را بشو ز آب عيان
اين چنين دان جامه شوئى صوفيان
اى ز غفلت از سبب تو بى خبر
بنده ى اسباب گشتستى تو خر
« قالُوا لا ضَيْرَ » 50 فخر : ضرّ و ضير يك معنى دارد ( يعنى باكى نيست ) و مقصود آنها نه اين بوده است كه اگر كارى با ما بكنى بما زيان نميرسد بلكه نظر به اين است كه با آنچه در سراى ديگر بما ميرسد اين براى ما سود است .
مثنوى بدفتر پنجم در بيان معنى لا ضير و خطاب سحره چنين گفته :
نعره ى لا ضير بشنيد آسمان
چرخ گوئى شد پى آن صولجان
ضربت فرعون ما را نيست ضير
لطف حقّ غالب بود بر قهر غير
گر بدانى سرّ ما را اى مضلّ
ميرهانى مان ز رنج اى كور دل
سر برآر و ملك بين زنده ى جليل
اى شده غرّه بملك مصر و نيل
گر تو ترك اين نجس خرقه كنى
نيل را در نيل جان غرقه كنى
هامش
( 1 ) ملحمه بفتح اوّل جنگ و جدال ، پيش آمد بزرگ جمع ملاحم .
( 2 ) گوشت خشك شده بگرما و آفتاب .