نميرسد و هيچ تندروى در بحار قدم نميتواند گردش كند پس درياى ذات قديم نكره است كه كس را با آن كارى نيست و ميان اين دو درياى معرفت و نكرت برزخ و جلوگيرى است كه مشيّت باشد و سرنوشت و آنها كه با درياى صفات سر و كار دارند وارد درياى ذات نميشوند ، و آنها كه ميخواهند از ذات خبردار شوند وارد بحر ذات نميشوند و نيز بحرين دلهاى اهل معرفت است كه روشن است بنور موافقت و دلهاى اهل نكرت است و ناشناسى كه بتيرگى مخالفات تيره است ، و برزخ و فاصل ميان اين دو دلهاى مردم عامّه است كه علم و صورتى بر آنها وارد نميشود كه نه با آنها خطابى است و نه براى آنها جوابى و در مثنوى است :
ماهيان را بحر نگذارد برون
خاكيان را بحر نگذارد درون
اصل ماهى آب و حيوان از گلست
حيله و تدبير اينجا باطل است
قفل زفت است و گشاينده خدا
دست در تسليم زن اندر رضا
قطره با قلزم چه استيزه كند
ابله است و ريش خود بر مىكند
مثنوى در دفتر اوّل تفسير مرج البحرين :
اهل نار و اهل نور آميخته
در ميانشان كوه قاف انگيخته
اهل نار و نور با هم در ميان
در ميانشان بحر ژرفى بيكران
همچو در كان خاك و زر كز اختلاط
در ميانشان صد بيابان و رباط
صالح و طالح به صورت مشتبه
ديده بگشا بو كه گردى منتبه
بحر را نيميش شيرين چون شكر
طعم شيرين رنگ روشن چون قمر
نيم ديگر تلخ همچون زهر مار
طعم تلخ و رنگ مظلم قير وار
هر دو برهم ميزنند از تحت و اوج
بر مثال آب دريا موج موج
صورت بر هم زدن از چشم تنگ
اختلاط جانها در صلح و جنگ
موجهاى صلح بر هم مىزنند
كينه ها از سينه ها برمىكنند
موجهاى جنگ بر شكل دگر
مهرها را مىكند زير و زبر
مهر تلخان را بشيرين ميكشد
زان كه اصل مهرها باشد رشد