گفت : دخترك آرام بگيرد و شب بعد هم به مثل گذشته با گريه بسر بردم پدر و مادرم پنداشتند آخر اين گريه جگر مرا ميشكافد ، و چون چند روز بود وحى نرسيده بود پيغمبر با اسامة بن زيد و علىّ بن ابى طالب در كار من مشورت كرد اسامه گفت :
اينها خانواده ى تو هستند و ما جز خوبى خبرى نداريم ، علىّ عرض كرد : خدا تو را محدود نكرده است و زن زياد است و اگر از بريره بپرسى او راست خواهد گفت ، آن حضرت از او پرسيد او عرض كرد : من هرگز چيز قابل خرده گيرى و عيبجوئى در او نديدم جز اينكه دخترى است كمسال و از خمير خانه غافل مىشود و نان كهنه و مانده مىخورد ، آنگاه پيغمبر بر منبر رفت و فرمود : اى گروه مسلمين مردى خانوادهام را بد نام كرده است و مرا آزرده است و به خدا سوگند كه من در او جز خوبى سراغ ندارم كى ميتواند اين بدنامى را از خانواده ى من دور كند ؟ سعد بن معاذ از جا برخاست « 1 » و عرض كرد : اگر آن مرد از قبيله ى اوس است او را ميكشيم و اگر از قبيله ماست آنچه بفرمائى فرمانبريم ، سعد بن عباده بلند شد و به او گفت : تو چنين توانائى ندارى و مردم بهم ريختند و نزديك شد هم را بكشند و پيغمبر بر منبر آنها را جلوگير ميشد تا آرام شدند و من هنوز نزد پدر و مادرم بودم و ميگريستم كه زنى از انصار اجازه خواست و وارد شد و او هم با من بگريه پرداخت و پدرم و مادرم هم نشسته بودند كه پيغمبر وارد شد و پهلوى من نشست و از آن روز كه اين سخنان ميگفتند پيغمبر نزد من ننشسته بود و يك ماه بود كه براى اين قضيّه بپيغمبر دستور و وحى نرسيده بود ، چون نشست اوّل شهادت بتوحيد گفت و آنگاه فرمود : امّا بعد اى عايشه من از تو چيزهائى شنيدهام كه اگر دروغ است به زودى خداوند تو را تبرئه خواهد كرد و اگر توجّه بگناهى كرده اى استغفار كن كه خداوند پس از اعتراف و
هامش
( 1 ) سعد بن معاذ در غزوهء بنى قريظه در سال پنجم هجرت از دنيا رفته بود ، و ماجرا كه عائشه گفته در غزوهء بنى المصطلق است كه در شعبان سال ششم هجرى است . و نيز در غزوهء بنى المصطلق به جهت اتّفاقى كه روى داده بود پيغمبر ( ص ) دستور فرمود جز براى نماز هيچ كجا فرود نيايند ، و ظاهرا قصّه ساختگى است . ( مصحّح ) .