پادشاهى بر آنها چيره شد و از دوازده سبط نه و نيم سبط را با سيرى برد بوسيله شعياى پيغمبر بحزقياء كه پادشاه آنها بود دستور رسيد كه يكى از پيغمبران را بفرستيد اسيران را به او تسليم خواهند كرد تا او آنها را بر گرداند ، حزقيا يونس را مأمور اين كار كرد او گفت در اين قوم پنج نفر پيغمبرند من چرا بروم ؟ چون مجبورش كرد خشمگين بيرون شد كه مجبورش كردهاند و دستور نبوده است كه بخصوص او برود ، از آنجا كه بيرون شد بدرياى روم رسيد بكشتى نشست كشتى طوفانى شد گفتند در اين كشتى گناهكارى است كه چنين شده است سه نوبت قرعه زدند قرعه بنام يونس برابر شد او خود را به دريا انداخت ماهى فرو بردش .
« فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْه » 87 مجمع : عطا و عدّه اى مفسّر گفتهاند : يعنى گمان برد كه بر او تنگ نخواهيم گرفت . مجاهد و قتاده و كلبى و جبّائى گفتهاند :
« نقدر » از قضا و قدر بمعنى سرنوشت گرفته شده است و معنى اين است پس گمان كرد قضا و قدر و سرنوشت معيّن را بر او انجام نميدهيم .
أبو الفتوح : يعقوب « يقدر » بفعل مجهول غايب خوانده است ، زهرى « نقدّر » به صيغه ى متكلَّم از مصدر تقدير خوانده است ، قتاده و عبيد بن عمر « يقدّر » به صيغه ى غايب مجهول از مصدر تقدير خوانده و ديگران « نقدر » به صيغه متكلَّم معلوم مجرّد خواندهاند و در معنى آن بعضى گفتهاند : يعنى يونس پنداشت كه خدا بر او قادر نباشد . [ و بعضى گفتهاند : گمان برد كه ما بر او تضييق و تشديد نكنيم در تكليف ، نقدر من القدر كما في قوله « فَقَدَرَ عَلَيْه رِزْقَه » و « أَنَّ اللَّه يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ » و اين قول نيكو است هم بر لغت راست است و هم لايق پيغمبر و قول سوّم آنست كه من القدر الَّذي هو التّقدير يعنى پنداشت ما بر او حكم نكنيم و با او مسامحه و مساهله كنيم و قدر بمعنى قضا است در اين قول ] .
فخر : نقل است كه ابن عبّاس وارد بر معاويه شد او گفت : ديشب امواج قرآن مرا غرق كرد و نجاتم را بوسيله ى تو دانستم ، ابن عبّاس پرسيد چى است ؟
گفت : آيا پيغمبر چنين گمان مىكند كه خدا را بر او قدرتى نيست ؟ ابن عبّاس گفت
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 177
مساهمون: علي اكبر غفاري
ص١٧٧