بَرْداً » اى آتش هوى سرد باش بر دل كه او خود سوخته ى محبّت ما است ، سوخته را ديگر باره نسوزند ، چون آتش هوى را از اين فرمان آيد در ساعت فرو ميرود و از ميان جان عارف بوستانى عجب پديد آيد با صد هزار بدايع و لطايف انواع ازهار و اشجار پرثمار بر هواى بوستان سحاب افضال ميريزد باران اقبال ، بر نفس :
باران كفايت تا از و طاعت و وفا رويد ، بر دل : باران هدايت تا از و شوق و صفا رويد ، بر زبان : باران لطافت تا از او حمد و ثنا رويد ، بر چشم : باران كرامت تا از او رؤيت و لقاء رويد .
مثنوى : دفتر پنجم در بيان اينكه ثواب عمل عاشق از خدا است :
عاشقان را شادمانى و غم اوست
دستمزد و اجرت خدمت هم اوست
غير معشوق ار تماشائى بود
عشق نبود هرزه سودائى بود
عشق آن شعله است كو چون بر فروخت
هر چه جز معشوق باقى جمله سوخت
تيغ « لا » در قتل غير حقّ براند
در نگر آخر كه بعد از « لا » چه ماند
ماند « الَّا اللَّه » و باقى جمله رفت
شاد باش اى عشق شركت سوز زفت
و در جلد اوّل قصّه ى طوطى و تاجر گويد :
در پناه لطف حقّ بايد گريخت
كو هزاران لطف بر ارواح ريخت
تا پناهى يا بى آنگه چه پناه
آب و آتش مر تو را گردد سپاه
نوح و موسى را نه دريا يار شد ؟
نى بر اعداشان بكين قهّار شد ؟
آتش ابراهيم را ني قلعه بود ؟
تا برآورد از دل نمرود دود ؟
« وَأَرادُوا بِه كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَخْسَرِينَ » 70 روح البيان : چون كوشش آن مردم در جلوگيرى از حقّ نتيجه ى معكوس داشت واضح شد كه ابراهيم حقّ است و آنها باطل و زيانديده تر ، و در مثنوى است :
هر كه بر شمع خدا آرد تفو
شمع كى ميرد بسوزد پوز او
چون تو خفّاشان بسى بينند خواب
كين جهان ماند يتيم از آفتاب
اى بريده آن لب و حلق و دهان
كه كند تف سوى مه بر آسمان