او نهادند تا در گرفت و سخت تيز شد چنان كه مرغان در هوا نيارستند پريدن ، آنگه منجنيقى ساختند و بر بالا نهادند و ابراهيم را دست و پاى ببستند و به آن جا نهادند و در آتش انداختند - انتهى . گويند در آنساعت كه ابراهيم را به آتش مىافكندند جبرئيل آمد و خليل را گفت « هل لك من حاجة » آيا حاجتى دارى ؟ ابراهيم ( ع ) فرمود آرى « امّا اليك فلا » البتّه حاجتى دارم امّا نه از تو . مولوى گويد :
او ادب ناموخت از جبريل راد
كه بپرسد از خليل حقّ مراد
كه مرادت هست تا يارى كنم
ورنه بگريزم سبكبارى كنم
گفت ابراهيم نى رو از ميان
واسطه زحمت بود بعد العيان
بهر اين دنياست مرسل رابطه
مؤمنان را زان كه هست او واسطه ] .
« قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً » 69 كشف نوشته : اصحاب معارف و ارباب حقايق را در اين آيات رمزى ديگر است گفتند : اين ندا آتشى است كه در كانون جان خليل تعبيه بود چون نمرود او را در منجنيق نهاد خليل نيز سر خويش در منجنيق مشاهدت نهاد راست كه بنزديك آتش نمرود رسيد از سوز شهود حقّ خواست كه آه كشد و آتش نمرود را تباه كند ، ندا آمد كه « يا نار » اى آتش مشهودى « كُونِي بَرْداً » بر آتش نمرودى سرد باش سلطنت خود بر وى مران كه ما قضا كردهايم كه از ميان آتش بستانى پر ازهار و انوار برآريم كرامت خليل خود را ، و اظهار معجزه ى وى را ، و اگر تو آن را تباه كنى بستان نباشد و معجزه پيدا نگردد .
لطيفه اى ديگر شنو از اين عجيبتر ، نفس تو بر مثال نمرود است و هواء نفس آتش است و آن دل سوخته ى تو خليل است ، نفس آتش هوى برافروخته و دل را با سلاسل مكر و اغلال شهوت در منجنيق معاصى نهاده و به آتش هوى انداخته ، هنوز يك گام نارفته كه عقل چون شيفتگان ميآيد بچاكرى دل كه « هل لك من حاجة » ؟
دل جواب ميدهد « امّا اليك فلا » اى عقل ياد دارى كه تو را گفتند : بيا ، بيامدى گفتند برو ، برفتى ، گفتند تو كيستى ؟ فرو ماندى آن روز را به خود ندانستى ، امروز به من چون دانى راست ؟ چون دل به آتش هوى فرود آيد فرمان در آيد كه « يا نارُ كُونِي