آنچنان زين آخورت بيرون كنم
كز عصا گوش و سرت پر خون كنم
اندر اين آخور خران و مردمان
مىنيابند از جفاى تو امان
نك عصا آوردهام بهر أدب
هر خرى را كو نباشد منتجب
اژدهائى مىشود در قهر تو
كاژدهائى گشته اى در فعل و خو
اين عصا از دوزخ آمد چاشنى
بر تو و بر مؤمن آمد روشنى
مر تو را گويد كه اى گبر دنى
كه هلا بگريز اندر روشنى
ورنه درمانى تو در زندان من
مخلصت نبود ز در بندان من
آن عصائى بود ايندم اژدهاست
تا نگوئى دوزخ يزدان كجا است
ظاهر است اين دوزخ امّا بر دلت
هست پوشيده يقين ز آب و گلت
هر كجا خواهد خدا دوزخ كند
اوج را بر مرغ دام و فخ كند
هم ز دندانت بر آرد دردها
تا بگوئى دوزخست و اژدها
يا كند آب دهانت را عسل
تا بگوئى كه بهشت است و حلل
پس بدندان بيگناهان را مگز
فكر كن از ضربت نا محترز
« قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي » 25 طبرى : يعنى نيروئى به من ده كه بتوانم آنچه به من وحى مىشود نگاه دارم و بفرعون ، جري و بيباك باشم .
كشف نوشته : و اين از بهر آن گفت كه موسى را آن ساعت دل بتنگ آمده بود و بارى بر دل وى نشسته كه از چنان مقام مناجات ميبايست شدن و با دشمن سخن ميبايست گفت پس از آنكه با حقّ تعالى جلّ جلاله سخن گفته بود ، گفت :
بار خدايا چون با دشمن سخن ميبايد گفت نخست اين بار از دل من فرو نه و دلم .
برگشاى و فراخ گردان تا رسالت بتوانم گذارد و جواب بتوانم شنيد . از بهر موسى چنين گفت : باز از بهر مصطفى ( ص ) گفت « ألَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ » باز مؤمنان امّت را گفت : « فَمَنْ يُرِدِ اللَّه أَنْ يَهْدِيَه يَشْرَحْ صَدْرَه لِلإِسْلامِ » موسى پس از آنكه بخواست او را بداد ، مصطفى ( ص ) را ناخواسته بداد امّا منّت بر وى نهاد باز مؤمنان امّت را بىخواست و بىمنّت اين نعمت در كنار نهاد نه از آنكه ايشان را بر پيغامبر