يكى از ياران را مأمور نمود ، تا جريان را به مالك ابلاغ نمايد ! مالك كه سرگرم جنگ و شاهد نشانهء فتح بود ، به مولا پيغام داد كه اكنون وقت بازگشت من نيست بگذار تا با زمانى كوتاه ، كار را به پايان برم ؛ على عليه السّلام دوباره به او پيام داد كه اگر باز نگردى ، مرا خواهند كشت و يا مرا تسليم معاويه خواهند كرد ! مالك با دلى پر اندوه ولى خشمگين به نزد آن حضرت بازگشت و به قاريان سبك مغز و ناآگاه دشنام داد و آنها را توبيخ نمود ، امّا كار از كار گذشت و جنگ خاموش گرديد .
« 196 » على عليه السّلام كه از اين پيشآمد غير منتظره سخت متأثر بود ، رو به سپاه شام نموده و فرمود : چرا قرآنها را بر نيزه كردهايد ؟ گفتند : به خاطر دعوت به داورى آن و براى اين كه فردى از ما و فردى از شما به داورى قرآن بنشينند تا در امر خلافت با هم گفتگو كنند و در نهايت تصميم لازم را اتخاذ كنند و آن را اعلام نمايند تا حق در جاى خود قرار گيرد .
على عليه السّلام با شناختى كه از اين نيرنگ داشت ، ياران خويش را از دسيسهء آنان آگاه كرد و آنچه را كه شاميان گمراه در پوشش عمل كرد به قرآن ، مطرح كرده بودند تا بدين وسيله به مقصد شيطانى خود دست يابند براى آنان باز گفت ، اما متأسفانه در اين نوبت نيز ، سخن او را نشنيدند و او را به پذيرش حكميت واداشتند .
معاويه عمرو بن العاص را براى حكميّت انتخاب نموده و به عنوان نمايندهء مردم شام معرفى كرد ؛ على عليه السّلام هم ، عبد اللَّه بن عباس را انتخاب كرد كه با نهايت تأسف مردم كوفه اين انتخاب را رد كردند ، فرمود : پس ابو الاسود دئلى را انتخاب كنيد ، گفتند : نه ما ابو موسى اشعرى را به نمايندگى خويش انتخاب مىكنيم ! ! ، على عليه السّلام فرمود : او مردى ساده لوح و ناآگاه است و علاوه با ما تمايلى ندارد ، گفتند : خير ! جز ابو موسى هيچ كس را قبول نداريم ! ! و او را به عنوان حكم خويش انتخاب كردند .
هامش
( 196 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 70 و 51 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 189 ؛ كشف الغمّة ، ج 1 ، ص 254 ؛ نور الأبصار ، ص 97 ؛ ينابيع المودة ، باب پنجاه سوم ، ص 158 .