و مبارز خواست . مبرقع حولانى از ياران على عليه السّلام به جنگ وى رفت و در برابر او ايستاد و در اين نبرد تن به تن ، به شهادت رسيد ، مبارز ديگرى با او روبرو شد كه او هم به لقاى حق پيوست . على عليه السّلام به قصد نبرد با او و رزم تن به تن در معركه جنگ حاضر شد و به او فرمود : جان خود را حفظ كن و از خدا بپرهيز ، او گفت : تو كيستى ؟ فرمود : من على بن ابى طالب هستم ، گفت : به من نزديك شو على عليه السّلام رو در روى او ايستاد ضربات شمشير بين آنان ردّ و بدل شد امّا ديرى نگذشت كه مولا با تردستى و مبادرت سريع و ضربت شمشير ، جان او را به مالك دوزخ سپرد ؛ مرد ديگرى از سپاه شام جاى خالى كريب را اشغال كرد و پس از لحظاتى كوتاه ، شربت تلخ مرگ را چشيد و به كريب ملحق گرديد و پس از او سومين فرد و از آن پس چهارمين شخص به ميدان آمدند و يكى پس از ديگرى به هلاكت رسيدند .
در آن هنگام امير مؤمنان عليه السّلام به معاويه پيام داد ، بيا با هم نبرد كنيم و كار جنگ را پايان بريم تا بيش از اين عرب از دو سو كشته نشوند ، معاويه گفت : از اين خواسته بگذر چرا كه با تو همرزم نخواهم شد ؛ در آن حال عروة بن داود يكى از سران شام كه آرزوى هم آوردى با على عليه السّلام داشت به ميدان قدم نهاد و با تكبر ويژهاى گفت : يا على اگر معاويه از مبارزه با تو كراهت دارد من اين خواسته را مىپذيرم ، اين سخن هنوز به پايان نرسيده بود كه على عليه السّلام ضربتى بر او فرود آورد و به هلاكت رسيد و سپاه شام با فرارسيدن شب ، ميدان جنگ را ترك گفتند .
« 192 » روز ديگرى نيز على عليه السّلام ناشناس به ميدان نبرد حاضر گرديد و مبارز خواست ؛ عمرو بن العاص [ آن روباه حيلهگر براى كسب افتخار در سپاه شام اعلام همرزمى نمود ] چرا كه نمىدانست همتاى او در جنگ كيست ؟ اما على عليه السّلام كه او را مىشناخت براى اين كه او را از سپاه شام دور كند و در كمند نبرد بيندازد از پيش او به سرعت دور شد و به ظاهر
هامش
( 192 ) . وقعة صفين ، ص 407 و 424 ، كشف الغمّه ، ج 1 ، ص 247 ؛ نور الابصار ، ص 94 .