پسندى و فخر فروشى دست بردار نيست ! رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : زبير آرام باش على عليه السّلام اهل فخر فروشى و خود پسندى نيست و ديرى نمىگذرد كه عليه او خصمانه قيام خواهى كرد ، در حالى كه تو ظالم و او مظلوم خواهد بود ! زبير گفت : آرى چنين بود و آنچه را كه از ياد برده بودم بيادم آوردى ! هم اكنون هم دير نشده و از جنگ با تو منصرف خواهم شد و اگر قبلا به اين جريان متذكر مىشدم ، هرگز در اين فتنه و آشوب شركت نمىكردم ! زبير اين را گفت و به نزد عايشه آمد ، فرزندش عبد اللَّه به وى گفت : تو را چه مىشود ؟ گفت : على عليه السّلام حديثى را كه از پيامبر در بارهء او شنيده بودم و از يادم رفته بود به يادم آورد ، از اين رو جنگ با او را روا نمىدارم ، عبد اللَّه گفت : چنين نيست بلكه از شمشير فرزند ابى طالب ترسيدهاى ! زبير از گفتهء فرزندش خشمگين گرديد و بر لشكر على عليه السّلام حمله نمود : على عليه السّلام دستور داد او را راه دهيد ، زيرا او بناى جنگ ندارد ، بلكه مىخواهد توان رزمى خويش را به فرزندش نشان دهد ؛ زبير از صف لشكر على عليه السّلام با جولانى شجاعانه بيرون رفت ، سپس به فرزندش گفت : آيا عمل مرا ديدى ؟ آيا يك فرد ترسو در ميدان جنگ چنين كرّ و فرّى نشان مىدهد ؟ و من اگر مىترسيدم چنين كارى نمىكردم ! سپس صفوف لشكريان خود را شكست و از ميان آنان به در رفت و به گروهى از قبيلهء بنى تميم در بيرون شهر بصره وارد شد .
عمرو بن جرموز مجاشعى [ يكى از افراد قبيله كه از غائله بصره آگاه بود ، فرار زبير از ميدان جنگ با اين كه آتش افروز جنگ جز او و چند تن ديگر كس نبود ، برايش گران آمد ] از اين رو به هنگام خواب با اين كه وى مهمانش بود او را به قتل رساند ، و دعاى مظلومانهء على عليه السّلام در بارهاش به اجابت رسيد .
« 188 » امّا طلحه [ آتش افروز ديگر جنگ ] همچنان كه سرگرم نبرد بود ، ناگهان تيرى
هامش
( 188 ) . كشف الغمّه ، ج 1 ، ص 241 ؛ نور الأبصار ، ص 92 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 182 .