مهلت مده و انتقام مرا از او بستان ! پروردگارا ! زبير بن عوام آن ارتباط خويشاوندى كه با من داشت گسست و بيعتش را از من برگرفت و با من دشمنى آشكارا آغاز نمود و آتش جنگ عليه من برافروخت ، با اين كه مىداند در حق من ستمكارى نموده و دشمنى او با من ، تنها به خاطر رسيدن به قدرت است ، خدايا ! شر او را از من برگير و به هر كيفيّت كه مصلحت بدانى او را كيفر نما .
« 187 » [ به هر حال تذكرات خيرخواهانهء على عليه السّلام بر آنان مفيد واقع نشد ] سپس آنان در مقابل على عليه السّلام صفآرايى كردند و لباس جنگ به تن نمودند .
على عليه السّلام در ميان دو لشكر در حالى كه پيراهن و عبايى بر تن و عمامهء سياهى بر سر داشت [ و مىدانست كه جنگ آغاز خواهد شد ، ايستاد ] و با آواز بلند زبير را صدا كرد ، زبير با شنيدن صداى على عليه السّلام نزد او حاضر شد ، على عليه السّلام فرمود : علت حضور تو در اين غائله چيست ؟ و براى چه شمشير به روى من كشيدهاى ؟ گفت : خونخواهى عثمان ! حضرت فرمود : تو و يارانت عثمان را كشتهايد ، پس واجب است از خودت انتقام بگيرى ! تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست گواه مىگيرم ، آيا به ياد دارى روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به تو فرمود : زبير آيا على را دوست دارى ؟ تو در پاسخ گفتى آرى ، چرا او را دوست نداشته باشم ، او پسر دايى من است ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به تو فرمود : امّا ديرى نمىگذرد كه بر او خروج مىكنى در حالى كه تو ظالم و او مظلوم خواهد بود ؟
گفت : آرى به ياد دارم ! سپس فرمود : تو را به خدا سوگند مىدهم آيا به ياد دارى آن روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در حالى كه دست تو در دست او بود و از منزل عبد الرحمن بن عوف مىآمديد ، من به استقبال رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شتافته و بر او سلام نمودم و او به صورت من لبخند زد و من نيز متقابلا به صورت او تبسم كردم ، تو گفتى : فرزند ابى طالب از خود
هامش
( 187 ) . كشف الغمّة ، ج 1 ، ص 240 ؛ تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 502 و 508 ، با اختلاف در لفظ و اضافات ديگرى ؛ نور الأبصار ، ص 91 ؛ تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 182 ، با اختصار .