آن گروه همگى بر صحت حديث گواهى دادند ، امّا انس با اين كه از پيامبر شنيده بود ، امتناع نموده و شهادت نداد ! امير مؤمنان به او فرمود : چرا شهادت ندادى با اين كه هر چه ديگران از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيده و گواهى دادند تو نيز شنيدهاى ، گفت بر اثر كهولت عمر نسيان بر من عارض شده و به ياد ندارم ! ! على عليه السّلام [ آن مظلوم تاريخ كه مىدانست انس در ادعايش دروغگوست و علت اصلى اين كتمان شهادت ، رابطهء تنگاتنگ او با هيئت حاكمه است و نه چيز ديگر ] دست به دعا برداشت و از دل پر اندوهش آه بركشيد و او را نفرين نمود و فرمود : بار الها ! اگر اين مرد در اين گفتارش دروغگو است ، ضربتى از انتقامت بر صورت او بزن كه حتّى عمامه نتواند آن را بپوشاند پس از اين دعاى سوزناك ، طلحه بن عمر گويد : به خدا سوگند آن سپيدى ( پيسى ) بر پيشانى و صورتش مشاهده كردم و براى هميشه باقى بود .
« 123 » نيز به مرد ديگرى به نام « عيزار » كه به جاسوسى و جمعآورى اطلاعات براى معاويّه متهم بود ، نفرين نمود . نخست از او پرسيد ، چرا گزارشات اين جا را به معاويه مىدهى ؟ او انكار نمود و قسم ياد كرد كه هرگز چنين كارى را نكردهام ! على عليه السّلام دست به دعا برداشت و به او فرمود : اگر در اين گفتارت دروغ مىگويى و حقيقت را انكار مىكنى خداوند ديدگان تو را از تو برگيرد و چشمت را نابينا كند ، هنوز روز جمعهء بعد نرسيده بود كه اثر نفرين آن حضرت آشكار گرديد و او نابينا شد و دست او را گرفته به مسجد آوردند .
« 124 » على عليه السّلام در حالى كه بر منبر سخنرانى مىكرد فرمود : من بندهء خدا و برادر رسول
هامش
( 123 ) . ارشاد شيخ مفيد ، ج 1 ، ص 352 ، فصل 80 ، باب سوّم ، با زيادى اين جمله كه على عليه السّلام به او فرمود :
أ تحلف باللَّه ما فعلت ؟ قال : نعم ! فبدر و حلف .
. ( 124 ) . فرائد السمطين ، ج 1 ، ص 227 ، شمارهء 177 ؛ ترجمة امام على عليه السّلام من تاريخ دمشق ابن عساكر ، ج 1 ، ص 136 با اختلاف در الفاظ ، خصائص امير المؤمنين عليه السّلام نسائى ، ص 135 ، شمارهء 67 ؛ كنز العمال ، با عباراتى كوتاه ، ج 13 ، ص 122 ، شمارهء 36389 و ص 129 ، شمارهء 36410 ؛ ارشاد شيخ مفيد ، ج 1 ، ص 353 ، فصل 83 ، باب سوم و در آخر حديث گويد :
فسألنا قومه عنه ، هل تعرفوا به عرضا قبل هذا ؟ قالوا اللّهم لا .
؛ الكامل ابن عدى در ترجمهء حارث بن حصيرهء ازدى ، ج 2 ، ص 187 .