« 121 » مناقب از ام سلمة نقل كرده است كه گفت : در آن روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در خانهام تشريف داشت ، ناگهان جبرئيل آمد و مدتى كوتاه با او سخن گفت . در آن حال رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تبسم نمود ، پس از پايان جلسه ، عرض كردم يا رسول اللَّه پدر و مادرم فدايت باد ، علت خنده و شادمانى شما چه بود ؟ فرمود : جبرئيل به من خبر داد كه در هنگام تشرف به حضور شما على را ديدم كه شترانش را مىچراند و از فرط خستگى دراز كشيده و به خواب رفته بود . رواندازى كه بر خود انداخته بود ، به كنار رفته و نيمى از بدنش زير تابش آفتاب قرار داشت من رو انداز را بر بدنش انداختم و ناگهان احساس كردم كه برودت ايمان او تا عمق قلبم رسيده و اثرى عميق بر جاى گذارد .
« 122 » على عليه السّلام گروهى از مسلمانان را در بارهء فرمودهء رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم :
« من كنت مولاه فهذا على مولاه » .
كه در بين آنها أنس بن مالك نيز حاضر بود به شهادت دادن فراخواند ،
هامش
( 121 ) . مناقب خوارزمى ، فصل چهاردهم ، ص 76 اين روايت را با ذكر سند نقل نموده ، تا آنجا كه گويد :
بلغ عمر بن عبد العزيز : أن قوما تنقّصوا على بن ابى طالب عليه السّلام فصعد المنبر فحمد اللَّه و أثنى عليه و صلى على النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ذكر عليا عليه السّلام و فضله و سابقته ثم قال : حدّثنى عن عراك بن مالك الغفارى عن ام سلمة قالت . . . .
« عمر بن عبد العزيز آگاه شد كه برخى از مردم به عيب گويى از على عليه السّلام برخاستهاند ! بر منبر قرار گرفت و پس از ثنا و سپاس حق و درود بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ذكر و بيان فضايل و مناقب و سابقهء على صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم پرداخت ، سپس فرمود : عراك بن مالك غفارى از امّ سلمه نقل كرده است كه گفت . . .
( 122 ) . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 4 ، ص 74 در آن فصلى كه از منحرفين از على عليه السّلام ياد مىكند با اندك اختلافى چنين آورده است : قال طلحة بن عمر : فو اللَّه لقد رأيت الوضح به بعد ذلك ابيض بين عينيه : « به خدا سوگند آن سپيدى را به شكل لكهء سپيد رنگى در صورت او ديدم . » ؛ ارشاد شيخ مفيد ، ج 1 ، فصل 81 ، باب سوم ، ص 352 ؛ حلية الأولياء ابو نعيم ، ج 5 ، ص 26 ، شمارهء 285 ، الغدير ، ج 1 ، ص 180 ، شمارهء 15 از ابو نعيم اين روايت را نقل نموده تا آنجا كه على عليه السّلام فرمود :
اللهم ان كان كاذبا فأضربه ببلاء حسن قال : فما مات حتى رأينا بين عينيه نكتة بيضاء لا تواريها العمامة .
سپس علّامهء امينى رحمه اللَّه مىگويد لفظ حسن از زيادى راويان و يا نويسندگان است : فإنّ ما اصاب الرجل و هو أنس بمعونة بقيّة الأحاديث من العمى او البرص ، كانت نقمة عليه من جراء دعواه الكاذبة من النسيان المسبب من الكبر لا بلاء حسنا ! كيف و قد اريد به الفضيحة و كان هو يلهج بذلك ؛ ارجح المطالب ، ص 579 ؛ احقاق الحق ، ج 6 ، ص 332 ، با اختلاف در لفظ ؛ انساب الأشراف ، ج 1 كه احقاق الحق در ج 6 ، ص 338 ، از او نقل كرده است .