165 - داستان عشق
أنا من يسمع منه و يرى * لا تكذب عن غرامى خبرا
لي حبيب كملت أوصافه * حق لي في حبه أن اعذرا
حين أضحى حسنه مشتهرا * رحت في الوجد به مشتهرا
كل شيء من حبيبي حسن * لا أرى مثل حبيبي لا أرى
أحور أصبحت فيه حائرا * أسمر أمسيت منه سمرا
و ترانى باكيا مكتئبا * و تراه ضاحكا مستبشرا
أيها الواشون ما اغفلكم ؟ ! * لو علمتم ما جرى فى ما جرى
قد أذعتم عن فوادي سلوه * إنّ هذا لحديث مفترى
بين قلبي و سلوى و الهوى * مثل ما بين الثريّا و الثرّى
( بهاء زهير )
* * * من آنم كه از من بسيار شنيده و ديدهاى . آوازهء عشق من را تكذيب نكن ! مرا حبيبى است كه صفات او به حدّ كمال است و مرا حق است تا در هواى عشق او باشم ، آنگاه كه آوازهء جمال او در آفاق بپيچد ، عشق من نيز آوازهء كون و مكان شود . هرچه از او باشد نيكوست و من چون او ، حبيبى نديدهام . پرى پيكرى كه من را متحيّر كرده و سبزهاى كه حديث شب از او مىكنند . چون نيك بنگرى مرا گريان و او را خندان ملاحظه خواهى كرد . اى سخنچينان ! چه چيز شما را غافل كرده است ؛ اگر مىدانستيد چه پيشآمدى در اين ميانه به وقوع پيوسته است ؟
از آرامش قلب من سخن مىرانيد و حقيقتا اين سخنى به افتراست ! چراكه بين قلب من و آرامش فاصلهاى از زمين تا ثرياست .
166 - سيرت و صورت
شاعر دربارهء مردى با محاسن رنگكرده كه در چهره ، اثرى چون سجدهكنندگان داشت ، چنين سروده است :
قالت و قد ابصرت بلحيته * ضبعا و سجادة بجبهته
هذا الذي كنت قبل أعرفه * يكذب في وجهه و لحيته
( ناشناس )
* * *