چون نگاه آن زن به محاسن رنگشده و پيشانى پينهبستهاش افتاد گفت : اين همان است كه از قبل مىشناختم ؛ در صورت و پيشانى دروغ مىگويد .
167 - لقاى معشوق
أحرى الملابس أن تلقى الحبيب به * يوم اللقاء هو الثوب الذي خلعا
الدهر لي ماتم إن غبت يا أملي * و العيد ما كنت لي مرأى و مستمعا
( ناشناس )
* * * بهترين لباس براى ديدار معشوق همان است كه آن را از تن خود بيرون مىكنى ! اگر تو از من غايب شوى ، روزگار بر من ماتم است و عيد من آنگاه است كه ببينمت و بشنومت .
168 - مشتاق يار
اگر به دست اشارت كنى به جانب من * پرد به سوى تو روحم ، چو مرغ دستآموز
( اهلى شيرازى )
169 - پيام به دلدار
فيا رسولي إلى من لا أبوح به * إنّ المهمات فيها يعرف الرجل
بلغ سلامي و بالغ في الخطاب له * و قبّل الأرض عني عندما تصل
باللّه عرفه عني إن خلوت به * و لا تطل فحبيبي عنده ملل
و تلك أعظم حاجاتي إليك فإن * تنجح فما خاب فيك القصد و الأمل
و لم أزل في اموري كلما عرضت * على اهتمامك بعد اللّه أتكل
فالناس بالناس و الدنيا مكافأة * و الخير يذكر و الأخبار تنتقل
( شيخ بهايى )
* * * اى پيك من ! كه به سوى دلدار من روانى ، در امور مهم است كه مردانگى شناخته مىشود ؛ پس سلام من را به او برسان و در سخن گفتن با او بليغ باش . زمين را چون به او رسيدى بوسه زن ؛ خداى را كه چون او را به تنهايى ديدى ، مرا به او بشناسان و آنچنان درنگ مكن كه او را ملامت رسانى ؛ اين برترين خواستهء من