تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
چون نگاه آن زن به محاسن رنگ‌شده و پيشانى پينه‌بسته‌اش افتاد گفت : اين همان است كه از قبل مىشناختم ؛ در صورت و پيشانى دروغ مىگويد .

167 - لقاى معشوق

أحرى الملابس أن تلقى الحبيب به * يوم اللقاء هو الثوب الذي خلعا الدهر لي ماتم إن غبت يا أملي * و العيد ما كنت لي مرأى و مستمعا
( ناشناس ) * * * بهترين لباس براى ديدار معشوق همان است كه آن را از تن خود بيرون مىكنى ! اگر تو از من غايب شوى ، روزگار بر من ماتم است و عيد من آن‌گاه است كه ببينمت و بشنومت .

168 - مشتاق يار

اگر به دست اشارت كنى به جانب من * پرد به سوى تو روحم ، چو مرغ دست‌آموز
( اهلى شيرازى )

169 - پيام به دلدار

فيا رسولي إلى من لا أبوح به * إنّ المهمات فيها يعرف الرجل بلغ سلامي و بالغ في الخطاب له * و قبّل الأرض عني عندما تصل باللّه عرفه عني إن خلوت به * و لا تطل فحبيبي عنده ملل و تلك أعظم حاجاتي إليك فإن * تنجح فما خاب فيك القصد و الأمل و لم أزل في اموري كلما عرضت * على اهتمامك بعد اللّه أتكل فالناس بالناس و الدنيا مكافأة * و الخير يذكر و الأخبار تنتقل
( شيخ بهايى ) * * * اى پيك من ! كه به سوى دلدار من روانى ، در امور مهم است كه مردانگى شناخته مىشود ؛ پس سلام من را به او برسان و در سخن گفتن با او بليغ باش . زمين را چون به او رسيدى بوسه زن ؛ خداى را كه چون او را به تنهايى ديدى ، مرا به او بشناسان و آن‌چنان درنگ مكن كه او را ملامت رسانى ؛ اين برترين خواستهء من