1753 - در مذمت ثروتاندوزى
ارسطو گفته : ثروت سرچشمهء اندوه است .
ابو الفتح بستى اين مضمون را به نظم كشيده :
يقولون مالك لا تقتني * من المال ذخرا يفيد الغنى
فقلت فأفحمتهم في الجواب * لئلا أخاف و لا أحزنا
* * * به من مىگويند : تو را چه شده است كه از ثروت و دارايى هيچ ذخيره نمىكنى تا باعث ثروت و ثروتمندى تو شود . پس به آنها جواب محكمى دادم كه از پاسخ بازماندند ؛ براى اينكه نترسم و غمگين نشوم .
1754 - حبّ وطن
از « صولى » نقل است : جمعى اسب حروننفس را به تازيانهء تمنّاى طواف بيت اللّه ، به جست و خيز آورده ، در راه غلامى به ميان ايشان آمده ، گفت : از اهل بصره كسى با شما هست ؟ گفتند : همه از اهل بصرهايم . گفت : سيّد من بيمار افتاده ، رجا دارد كه به شمع قدوم ، نورافزاى كاشانهء وى گرديد . ايشان نيز به هيأت اجتماع نزد او رفته ، ديدند كه بر سرچشمه ، تكيه بر بستر ناسازى كرده ، چون به حضور ايشان آگاه شد ، در نهايت ضعف و نقاهت سر از بستر برداشته ، اين بيت را بر ايشان خواند :
يا بعيد الدار عن وطنه * مفردا يبكي على شجنه
كلّما جدّ الرحيل به * زادت الأسقام في بدنه
* * * اى دور افتاده از وطن و ديار خويش ؛ درحالىكه تنهايى و همواره بر غصهها گريان ؛ هرگاه خواستى به ديار خويش بازگردى ، مرضها و دردها بر تو فزونى مىگيرد .
پس زمانى بىهوش شده ، در آن حالت مرغى بر درختى كه در سايهء آن آرام گرفته بود ، نشيمن كرده ، به هر سو غلغل درافكند . آن شخص از صداى مرغ به هوش آمده اين شعر را انشا نمود :
و لقد زاد الفؤاد شجى * طائر يبكي على فننه
شفه ما شفني فبكى * كلنا يبكي على سكنه
* * * و همانا غمها و غصههاى دلم فزونى گرفت آن هنگام كه پرندهاى از