و در آن مكان ، فعّال و صاحب حياتم . بعد از آن ، ترقّى به جانب حضرت بارى نموده ، چنان شدم كه گويا در آن عالم ، موضوع و معلّقم . پس به عوالم عقليّهء نوريه شتافتم و خود را چنان ديدم كه در آن موقف شريف واقفم . در آن عالم ، نورى را ديدم كه زبان بر وصف آن و گوش بر قبول آن قادر نبود .
آن شأن به قرارى مرا غرق نمود و آن نور به حدّى بر من غلبه كرد كه متحمّل آن نمىتوانستم شد .
بالاخره از آن عالم گسستم و به عالم فكرت پيوستم و تعجّب از خود كردم كه چهسان از آن عالم هبوط نمودم و چگونه نفس خود را از نور ممتلى ديدم كه باز آن نفس با بدن در هيأت خود بود .
پس قول « مطريوس » به خاطرم آمد كه در بحث جوهر نفس ، به عالم عقلى صعود كرده بود .
1690 - آيهء وضو
از « كشّاف » دربارهء آيهء وضو : اگر گويى در آيهء وضو قرائت جرّه را چه گويى ؟ گويم : پاى نيز از جملهء اعضاى مغسوله است ، لكن چون اسراف در ريختن آب مذموم است ، آن را نه براى مسح ، بلكه جهت عدم اسراف به اعضاى ممسوحه عطف نمودهاند . صاحب كشف گفته : اگر در آيهء وضو غرض از مسح مىبود ، بايست الى الكعب به لفظ مفرد و يا الى الكعاب به لفظ جمع بفرمايد . چه كعب كه مفصّل قدم است ، در هر پا يكى است . پس اگر مراد به هريك از آنها باشد ، مفرد است و الّا جمع است و اگر غرض غسل باشد ، كعبين آن دو استخوانند كه در جوانب ساق ارتفاعى دارند .
چون مقابلهء « ارجل » با « ايدى » به اعتبار غايت و صاحب غايت است ، غرض در آيه غسل خواهد بود نه مسح . پس ايراد كعبين به لفظ مثنى به اعتبار هر پايى صحيح خواهد بود ، چه اشخاص را در اين تقابل دخلى نيست .
1691 - جايگاه كعبين
در « تفسير كبير » امام رازى مذكور است : جمهور فقها برآنند كه كعبين آن دو استخوانند كه در جوانب ساق ارتفاعى دارند و اماميّه و آنان كه مسح را واجب شمردهاند ، گفتهاند : « كعب » عبارت از استخوان مدوّرى است در مفصل ساق و قدم بسان كعب گاو و گوسفند از اسفل عظم ساق موضوع است . « اصمعى » نيز اين قول را اختيار كرده و گفته : حجّت اماميّه اين است كه هم كعب اطلاق بر استخوانى مىشود كه در پاى بهايم واقع شده ، واجب است از آدمى نيز چنين باشد بناء بر مفصلى را نيز كه در وسط پاست ، چنانكه مفاصل « رمح » را كعب گويند ، به كعب گرفتهاند .