تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 700

مساهمون:

ص٧٠٠

1671 - انتهاى زندگى

هبك بلّغت كلّ ما تشتهيه * و ملكت الزمان تحكم فيه هل قصارى الحيات إلّا ممات ؟ * يسلب المرء كل ما يقتنيه
( ناشناس ) * * * آسوده باش ! به هرچه خواستى رسيدى و زمانه را صاحب و مالك شدى و در آن هرگونه كه مىخواهى حكومت مىنمايى . آيا غايت زندگى چيزى غير از مردن است كه هر آن‌چه هركس دارد از او مىگيرد . [ پس وقتى مرگ هرچه دارى مىگيرد زندگى تو حال زنده بودن پادشاهى است . ]

1672 - لغزش روزگار

متى و عسى يثني الزمان عنانه * بعثرة حال و الزمان عثور فتدرك آمال و تقضي مآرب * و يحدث من بعد الأمور أمور
( ناشناس ) * * * و چه زمانى ! درحالىكه شايسته است زمانه لجام و عنان بازگيرد و توقف نمايد ، هرگاه دچار لغزش مىشود ؛ زمانه و روزگار لغزش‌هاى فراوان دارد . پس آرزوهايى به وقوع مىپيوندد و كارهايى به نتيجه مىرسد و همواره بعد از هر حادثه‌اى ، حادثهء ديگر به وقوع مىپيوندد و هيچ‌گاه به يك حال ثابت نمىماند .

1673 - از حكومت عقل

اسكندر گفته : عقل بر باطن عاقل ، حاكم‌تر از حكم شمشير بر ظاهر احمق است .

1674 - در احاطهء مرگ

چون « عبد الملك بن زيّات » ، - وزير متوكّل - از شكنجه بسيار او جان بسپرد ، رقعه‌اى در جيب او يافتند كه اين ابيات « ابو العتاهيه » در آن مكتوب بود :
هو السبيل فمن يوم إلى يوم * كأنه ما تريك العين في النوم لا تعجلنّ رويدا إنها دول * دنيا تنقل من قوم إلى قوم إنّ المنايا و إن طال الزّمان بها * تحوم حولك حوما أىّ ما حوم