تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
مىدرخشيد و رخ مىنمود . و از جايگاه كبوتران بلندمرتبه ( فاخته ) خبرى داد كه خانه و مجلس شما حرم امن است و همانا تو پناهگاه بيچارگان هستى . تمام ابيات اين شعر در « تاريخ ذهبى » مسطور است .

1649 - شيفتگى

نقل است : مأمون را جاريه‌اى بوده ، او را به غايت دوست مىداشت . از كمال شوق اين ابيات را انشا نموده ، به وى فرستاد :
بعثتك مشتاقا ففزت بنظرة * و أغفلتني حتى أسأت بك الظنا ورددت طرفا في محاسن وجهها * و متعت في أسماع نغمتها الأذنا أرى أثرا منها بعينيك لم يكن * لقد سرقت عيناك من وجهها حسنا
* * * براى تو كسى را فرستادم درحالىكه بسيار مشتاق ديدار تو بودم پس يك بار تو را ديدم و مرا غافل كرد به تو سوء ظن پيدا كردم . و چشمان خود را در زيبايىهاى صورت او گرداندم به فكر فرو رفتم و گوش من در نغمه‌هاى زيبايش بهره‌ها برد . اثرى از او در چشمان تو [ فرستاده و نامه‌رسان ] مىبينم مثل اين‌كه چشمانش از صورت او زيبايى دزديده است .

1650 - پند پدر

طفيلى ، پسر خود را به سبيل وصيّت گفت : هروقت در مجلسى جا بر تو تنگ شود با آن‌كه هم زانوى توست ، بگو : جا را بر تو تنگ كردم . بىشكّ وى جنبشى كرده ، فراغتى تو را ميسّر مىشود .

1651 - سارق خواب

مازال كحل النوم في ناظري * من قبل إعراضك بالبين حتى سرقت الغمض من مقتلي * يا سارق الكحل من العين
( صفى ) * * * همچنان روى چشمانم از زمانى كه تو از جمع ما رفته بودى سرمه خواب بود و من همواره در خواب بودم ؛ تا آن وقتى كه حتى چشم برهم زدن‌ها [ پلك زدن‌ها ] را هم از من گرفتى ، پس حقيقتا تو دزد سرمه از چشم‌ها هستى .