تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
نمىشود ، مىبيند و بر بالاى قله‌هاى تجرّد و شهود به آوازخوانى مشغول مىشود و علم ، هركه را بالابردنى نيست ، بالا مىبرد و ارزش و بها مىدهد . پس به چه دليل اين پرنده زيبا ( مراد روح انسان است ) از ارتفاعات بالا به پايين آمده است و از كوه‌هاى سر به فلك كشيده به پايين‌ترين مراتب نزول كرده است . اگر خداوند او را فرو فرستاده است براى دريافت علوم و حكمت‌هاى كه بر عالم و عاقل پنهان مانده و فهميدن اين علوم و همچنين براى دانايى و آگاه شدن به تمام اسرار عالم وجود به جايگاه اوليه خود برگردد و آن‌چه را شنيده و نفهميده شوند ، بداند كه همانا رخنه و ضعف در او ديگر قابل جبران نيست و او هيچ‌گاه از محل كنونى خود مطلع نمىشود تا به اين جايگاه برسد . و او همان است كه زمانه و حركت روزگار ، راه را بر او بسته است تا آن‌جا كه او را غريب و تنها واگذاشته است . گويى مانند نورى است كه از سرزمين « حمى » و آن سبزه‌زارها مدت كوتاهى گذشته است و سپس از بين رفته انگار اصلا ندرخشيده است . پس به من در جواب اين ابيات آن‌گونه كه مىتوانى يارى نما ! و آن‌چه مورد تحقيق من است برايم روشن كن ! زيرا آتش علم داراى درخشش است و هرچه بيشتر بيافروزى ، روشن‌تر مىشود .

1639 - در سختى فراق

أمّلت أن تتعطّفوا بوصالكم * فرأيت من هجرانكم ما لا يرى و علمت أن بعادكم لابدّ أن * يجرى له دمعى دما و كذا جرى
( صلاح صفدى ) * * * آرزو كردم در رسيدن به وصال شما مهربان شوم زيرا از دورى شما چيزهايى ديدم كه قابل ديدن نيست [ و سختىها آن‌قدر بزرگ بود كه غير قابل وصف است ] . و دانستم در دورى شما بايد اشك من ، خون و جارى شود و همين‌طور هم هست .

1640 - زنى با زنجير طلا

زارت و في معصمها إذا أتت * سلسلة زادت غرامي و له و بددت عقلي في نظمها * فها أنا المجنون في السلسلة
( صلاح صفدى )
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 688 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى