و تعود عالمة بكل خفية * في العالمين فخرقها لم يرقع
و هي التي قطع الزمان طريقها * حتى لقد غربت به غير المطلع
فكأنّها برق تألّق بالحمى * ثمّ انطوى فكأنّه لم يلمع
أنعم برد جواب ما أنا فاحص * عنه فنار العلم ذات تشعشع
( شيخ الرئيس ابو على سينا ) « 1 »
* * * كبوتر زيبايى از جايگاه بسيار بلندى بر تو فرود آمده است درحالىكه صاحب عزّت ، بلندى و بزرگى است . از ديدگان هر شخص عارفى پنهان است و هيچ نقابى بر چهره ندارد و كاملا واضح و معلوم است و همگان آن را مىشناسند و بر هيچ كس پوشيده نيست . با اجبار و بدون اختيار خود به تو رسيده است و چه بسا بدون اختيار و با ناراحتى از تو جدا شود ، پس مصيبتزده است و ناراحتىهاى زيادى دارد . دوست شد و انس گرفت درحالىكه منزل و مأوى نگزيد پس بعد از مدتها بر اثر گذشت زمان بسيار ، به همسايگى خرابهها و ويرانههاى خالى عادت كرد . فكر مىكنم تمام آن علفزارها و دشتهاى سرسبز را فراموش نموده است و تمام پيمانهايى را كه بسته بود درحالىكه در جدا شدن از آنجا راضى و خشنود نبود . تا آنجا عادت كرد كه در پايين آمدنش « هاء » [ مراد حرف اول كلمه هبوط ] سقوط به او متصل شد و او را به « ميم » مركز ريگزارها خشك وصل كرده . پس « ثاء » ثقيل [ سنگينى ] به او درآويخت پس همواره بين زمينهاى خشك و بىحاصل و بىارزش قرار گرفت . گريه مىكرد درحالىكه به ياد دوران زندگى در علفزارها و دشتهاى سرسبز مىافتاد با چشمهايى كه گريان بود و هيچگاه اشكهايش قطع نمىشد . و همچنان گريان و نالان بر آن دشتهايى كه با وزش بادهاى سوزان ، به دست فراموشى سپرده شده بودند .
به خاطر اينكه شرك و بتپرستى زشت و پليد او را باز داشته است و قفسى او را از مكانهاى معطر و دشت و دمنهاى وسيع دور نگه داشته است . تا آن زمان كه حركت زمانه او را نزديك به « حمى » و دشتهاى وسيع نمايد و بانگ رحيل به فضاهاى بزرگ را برآورند . با هر چيز كه انس گرفته بود فراق و هجران حاصل مىنمايد و چيزهايى كه با خاك همپيمان و همنشين است و بى ارزش و بىمقدار است . شروع به خواندن ترانههاى غمناك مىنمايد در حالى كه از جلوى چشمانش پرده برداشته شده است ؛ آنچه را با چشمان عادى ديده
هامش
( 1 ) . اين قصيده معروف به « قصيدهء عينيّه » ، پيرامون حدوث نفس مىباشد كه از مرام و مسلك شيخ الرئيس كه تفصيل در قدم و حدوث نفس است ، حكايت مىكند و شروح بسيارى بر آن وجود دارد .