در شهر لاغراندام ، باريك استخوانى است كه از غصه چنين شده است و هرگاه صلاى عشق برخيزد او اجابت مىكند و شتابان به حركت مىآيد . شورى چه در نااميدى از عشق و يا اميد به آن و اشتياق چه در دورى ديدار و چه در نزديك آن . و دلدارى كه بين نيزه و شمشير پنهان است و در قلب نى از روىگردانى او مانند مانع شدنش غوغايى برپا مىشود . هرگاه در شهر صدايى به ناله برخيزد ، حسادت مىكنم و غيرت مىورزم مبادا در عشق او باشد .
1628 - خستهترين
و أتعب الناس ذو حال ترقعها * يد التجمل و الإقتار تخرقها
* * * و خستهترين مردم ، انسان با شور و حالى است كه دست رفاه او را پينه مىزند و شور و دلدادگى آن را پاره مىنمايد .
1629 - صبر
حكيمى گفته است : صبر بر دو قسم است ، صبر بر چيزى كه دوست نمىدارد و بر چيزى كه دوست مىدارد و دومى سختتر بر نفوس است .
1630 - پيشرفت در حركت
نقل ركابك للعلا * ودع الغواني في القصور
فمؤالفي أوطانهم * أمثال سكان القبور
لولا التغرب ما ارتقى * درر البحور إلى النحور
( ناشناس )
* * * خانه و جايگاه خود را حركت بده و به سمت بالا پيشرفت كن و زنان زيباروى را در قصرها رها كن ! كسانى كه همواره در وطن خود مسكن و منزل گزيدهاند مانند كسانى هستند كه در قبر فرود آمدهاند . اگر هجرت و حركت نبود هيچگاه مرواريدها از درياها به روى گردن پادشاهان پيشرفت نمىكردند و نمىرسيدند .