تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
لأنت على غيظ النوى و رضا الهوى * لديّ و قلبي ساعة منك لا يخلو ترى مقلتي يوما ترى من احبهم * و يعتبني دهري و يجتمع الشمل و ما برحوا معنى أراهم معي و إن * نأوا صورة في الذهن قام لهم شكل فهم نصب عيني ظاهرا حيث ما سروا * و هم في فؤادي باطنا أينما حلّوا لهم أبدا مني حنو و إنّ جفوا * و لي أبدا ميل إليهم و إن ملّوا
* * * شما دوست قلب من هستيد و اين دوستى وسيله و شافع من براى شماست اگر بخواهيد ريسمان ارتباط خود را با همين وسيله برقرار مىسازيد . شايد با نيم نگاهى رحمى بر من نماييد زيرا نامه‌رسان‌هاى بين من و شما ديگر خسته شده‌اند . دلداران من شما بهترين روزگار باشيد يا سنگ‌دل‌ترين ، فرقى نمىكند هرگونه مىخواهيد باشيد من همان دوست و رفيق هميشگى هستم . اگر تمام لذّت من از شما همان هجران و دورى باشد ولى شما از من دور نباشيد پس همان هجران و فراق نزد من همان نزديكى و وصل است . و اين‌چنين روى گردانى همان عشق و علاقه است اگر نفرت و كينه را عيان نسازد پس سخت‌ترين كارها غير از روىگردانى و نفرت شما ، بسيار آسان است . و شكنجه شما براى من شيرين است و ستم شما بر من به خاطر آن‌چه عشق حكم مىكند كاملا عادلانه و رواست . صبر و شكيبايى من از شما و بر شما ، همواره تلخيش نزد من بسيار شيرين مىباشد . قلب مرا به خود مشغول داشتيد و آن را از من گرفتيد درحالىكه او بعضى از وجود من است پس چه اشكال دارد كه تمام وجود مرا مىگرفتيد . از من دور شديد ، به غير اشك فقط ناله و ضجه را كافى مىبينم تا حرارت عشق را در سينه‌ام نمايان سازد . بيدارى من همواره در پلك‌هايم جولان مىنمايد و هميشگى است و خواب من با اين عشق فقط مردن است و اشك‌هايم فقط براى شستن آن مىباشد . بريده باد دست قوم و قبيله‌ام زيرا هرگاه مرا عاشق و ديوانه او مىديدند مىپرسيدند : از عشق چه كسى اين جوان دچار ديوانگى شده است ؟ و زنان شهر درباره من گفتند : به ما ظلم روا داشته است و همواره بعد از قدرت و عزت براى او پستى و خوارى لذيذ و خوشگوار شده است . او را چه شده است و چه مىگويد غير از اين‌كه فكر او مشغول « نعم » [ نام معشوقه‌اى خيالى ] شده است ، بله من تمام فكرم اوست . اگر نيم‌نگاهى به من بياندازد پس هيچ‌گاه به سعادت احتياج ندارم و هيچ‌گاه زيبايى را ديگر نمىخواهم . ( يعنى تمام زيبايى و سعادت در يك نگاه اوست ) . پس چشمان من با ديدن غير او خسته شده است و پلك‌هايم هرگاه خاك پايش را ببوسد و با خاك او تماس بگيرد تمامى اين خستگىها و