تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 675

مساهمون:

ص٦٧٥
زنگارها از بين مىرود . عشق من به او از ازل بوده است و تا آن‌جا كه مىدانم نه قبلى دارد و نه بعدى و آخرى براى او قابل تصور نيست ( از اين بيت معلوم مىشود عشق او به ذات احديت است كه هيچ‌گاه قبل و بعد ندارد و ازلى و ابدى است . در عشق خود به او ، همانندى سراغ ندارم چراكه زيبايى او هم هيچ‌گاه مثل و مانند و شريكى ندارد . بهبودى از اين مريضى براى من حرام شده است و هر آن‌چه او قسمت و روزى من گرداند در عشق خود راضى هستم و خون من براى او حلال است . پس روزگار من اگرچه بسيار بد و ناگوار است پس همانا با عشق زيبا شد و هر مقدار كه در عشق او ، بىارزش شدم ، به بالا عروج نمودم . هرچه ديدم همان را بيان كردم و به وسيله او به شقاوت و نكبت گرفتار نشدم و در گفتار خود كمال كوتاهى را گزيدم و هيچ زياده‌روى و بزرگ‌گويى نكردم . آن‌چنان تلاش و سعى و وجد خود را پنهان داشتم تا اين‌كه عايدات خود نيز گم كردم ، چگونه مىتوان شخصى را كريم دانست درحالىكه هيچ سايه‌اى از خود ندارد و هيچ بخشش از او به ظهور و به چشم نمىآيد ؟ هيچ چشمى ، ردپايى از مرا نديده است و هيچ‌گاه در منزلگاه عشاق اصيل و بزرگ مقام جايگاهى براى من قرار داده نشده است . درحالىكه عزم و اراده و همتى دارم كه هرگاه يادآورى نمايم بر همگان پيشى مىگيرد و جان در صورت توجه ، دچار غلوّ و بزرگى بيش از حد مىشود . « 1 » پس اى برادران عاشق ! در بخشش جان در اين راه بر يكديگر پيشى بگيريد كه هركس آن را پذيرا باشد ، چه‌بسا خوشايند است اين بخشش . هرگاه كسى در خود نمىبيند كه در عشق او جانفشانى نمايد ، اگر تمام دنيا را ببخشد باز هم از بخيل‌ترين‌ها مىباشد . اگر به خاطر غيرت ، مراعات اهل عشق را نمىنمودم چه بسيار باشند يا اندك پس همانا به عاشقان و دلدادگان آن زيبايى مىگفتم : روى بياوريد به سوى او و تمام عمر خود را صرف او نماييد و از غير او فرار نماييد . و اگر روزى ياد او افتاديد سجده نماييد براى ياد او ، و اگر روى او را ديديد به نماز بايستيد و در عشق او خوشبختى را به نكبت و بدبختى فروختم و عقل من از هدايت اين عشق به معنى واقعى عقل شده است و به زهد و تقوى و عبادت گفتم تا مرا وانهيد و مرا با عشق خود تنها گذاريد . مخلصانه و بدون ريا از قلب و دل ، وجود خود را نيز فراموش كردم ، شايد در همراهى او فقط به ياد او باشم . و به خاطر او تلاش مىنمايم و نيمه‌جان خود را در راه او فدا مىنمايم و از كنار بىوفا به سرعت مىگذرم و هيچ‌گاه توقّف نمىنمايم . پس با سرزنش
هامش
( 1 ) . اشاره به قاعدهء تجرد روح انسانى دارد كه در شعر عرفاى بعد از « ابن فارض » بسيار فراوان است .