نكرده است ، و بدون جمع كردن زنبورها هيچگاه عسل جمع نمىشود . به ريسمان عشق چنگ بزن و محكم به او متّصل باش ، و حيا و خجالت را رها كن و راه عاشقان را باز بگذار اگرچه بسيار اندكند و به كشته عشق بگو حق او را به جاى آوردى و به مدعى بگو : هرگز دور باد كه هيچگاه هر سرمهاى ، سرمه نيست .
گروهى به عشق دست يافتند و لكن به كنارى رفتند ( از پس برنيامدند به طرف ديگر رفتند ) و به دنبال عافيت رفتند و بيشتر مريض شدند و گرفتار آمدند .
فقط به آرزوها بسنده كردند و به لذّتهاى زودگذر مشغول شدند و در درياهاى عشق به ادّعا غواصى كردند ، ولى هيچگاه طعم عشق را نچشيدند . پس آنها همچنان يكجا ايستادهاند و از جاى خود حركت نكردهاند و هيچ سفرى انجام ندادند درحالىكه خسته شدند . در مذهب عشق ، اينها كسانى هستند كه كورى را بيشتر از هدايت دوست دارند به خاطر حسادت از خود گمراه شدند .
1608 - محبّت
أحبّة قلبي و المحبة شافعي * لديكم إذا شئتم بها اتّصل الحبل
عسى عطفة منكم علىّ بنظرة * فقد تعبت بيني و بينكم الرسل
أحباي أنتم أحسن الدهر أم أسا * فكونوا كما شئتم أنا ذلك الخل
إذا كان حظّي الهجر منكم و لم يكن * بعاد فذاك الهجر عندي هو الوصل
و ما الصد الا الودّ ما لم يكن قلّى * و أصعب شيء غير إعراضكم سهل
و تعذييكم عذب لديّ و جوركم * عليّ بما يقضي الهوى لكم عدل
و صبري صبر عنكم و عليكم * أرى أبدا عندي مرارته تحلو
أخذتم فؤادي و هو بعضي فما الذي * يضرّكم لو كان عندكم الكل
نأيتم فغير الدمع لم أر وافيا * سوى زفرة من حرّ نار الهوى تغلو
فسهدي حيّ في جفوني مخلّد * و نومي بها ميت و دمعي له غسل
هوى طل ما بين الطلول دمي فمن * جفوني جرى بالسفح من سفحه و بل
تبّاله قومي إذ رأونى متيّما * و قالوا به من هذا الفتى مسّه الخبل
و ماذا عسى عنّي يقال سوى غدا * بنعم له شغل نعم لي بها شغل
و قال نساء الحي عني بذكر من * جفانا و بعد العزّ لذّله الذل
إذا أنعمت نعم على بنظرة * فلا اسعدت سعدي و لا اجملت جمل
و قد صدئت عينى برؤية غيرها * و لثم جفونى تربها للصدا يجلو