1599 - قانع و شاكر
و صاحب لما أتاه الغنى * تاه و نفس المرء طمّاحة
و قيل هل أبصرت منه يدا * لشكرها قلت و لا راحة
( ناشناس )
* * * و دوست من هنگامى كه ثروت به او روى آورد گمراه شد و طغيان نمود ؛ همانا نفس انسان گمراهكننده است . و از من پرسيدند : آيا ديدهاى دستى به دعا بردارد و شكر نعمت خداوند را بنمايد ؟ گفتم : هرگز و حتى كف دستى نيز برنداشته است .
1600 - مليح صغير
كم من مليح صغير * على المعنى تعسّر
و ما تيسر منه * وصل إلى أن تعذّر
( ناشناس )
* * * چهبسا زيبارويى كه در هنگام كودكى كارى از او ساخته بود و سخت بود بهره بردن از او ؛ هيچگاه به وصل او نرسيديم تا اينكه ديگر زيبايى از او رخت بربست و وصل امكانپذير نبود .
1601 - در مذمّت بيهودهگويى
امير مؤمنان على بن ابيطالب عليه السّلام شنيد ، مردى پيرامون چيزى كه وى را سودى نمىداد ، سخن همى گفت ، حضرت فرمود : اى فلان ! با اين كار خويش به فرشتهء كاتب اعمالت ، نوشتهاى املا همى كنى .
1602 - نزديكى مرگ
« ابو حازم » به محضر « عمر بن عبد العزيز » « 1 » شد . عمر وى را گفت : مرا پندى ده ! گفت : بخسب
هامش
( 1 ) . از خلفاى بنى اميّه كه مردى نيكانديش ، دانشمند و زاهد و عابد بود . با خوشنامى زيست و به خوشنامى مرد .
( م )