زايل نكند ز تو مغبونى * نه شكل عروس و نه مأمونى « 1 »
در قبر ، به وقت سؤال و جواب * نفعى ندهد به تو اسطرلاب « 2 »
زان ره نبرى به در مقصود * فلسش قلب است و فرس نابود
از « علم رسوم » چه مىجويى ؟ * وندر طلبش تا كى پويى ؟
علمى بطلب ! كه تو را فانى * سازد ز علايق جسمانى
علمى بطلب ! كه به دل نور است * سينه ز تجلّى آن ، طور است
علمى كه از آن ، چو شوى محفوظ * گردد دل تو « لوح المحفوظ »
علمى بطلب ! كه كتابى نيست * يعنى : ذوقى است ، خطابى نيست
علمى كه نسازدت از دونى * محتاج به آلت قانونى
علمى بطلب ! كه نمايد راه * وز سرّ ازل كُندَتَ آگاه
علمى بطلب ! كه جدالى نيست * حالى است تمام و مقالى نيست
علمى كه مجادله را سبب است * نورش ز چراغ ابو لهب است
علمى بطلب ! كه گزافى نيست * اجماعى است و خلافى نيست
علمى كه دهد به تو جان نو * علم عشق است ، ز من بشنو !
عشق است كليد خزاين جود * سارى در همه ذرّات وجود
غافل تو نشسته به محنت و رنج * وندر بغل تو كليد گنج
جز حلقهء عشق مكن در گوش ! * از عشق بگو ! در عشق بكوش !
« علم رسمى » همه خذلان است * در عشق آويز كه علم آن است
آن علم ز تفرقه برهاند * آن علم تو را ز تو بستاند
آن علم تو را ببرد به رهى * كز شرك خفىّ و جلى برهى
آن علم ز چون و چرا خالى است * سرچشمهء آن علىِ عالى است
ساقى ! قدحى ز شراب الست * كه نه خستش پا نه فشردش دست
در ده به بهايىِ دلخسته ! * آن ، دل به قيود جهان بسته
تا كُندهء حرص ز پا شكند * وين تخته كلاه ، ز سر فكند
هامش
( 1 ) . قضيهء عروس ، قضيهء اقليدس است كه در هندسه معروف است و منظور از « مأمونى » مثلث متساوى السّاقين است .
( 2 ) . اسطرلاب : آلتى است براى تعيين ارتفاع كواكب و تشخيص زمان و ميل آفتاب و مقادير ظل و . . . .