716 - مصاحبت اهل حال
« شيخ بهايى » در شوق به مصاحبت اهل حال و ارباب كمال سروده است :
عشاق جمالك قد غرقوا * في بحر صفاتك و احترقوا « 1 »
في باب نوالك قد وقفوا * و لغير جمالك ما عرفوا « 2 »
نيران الفرقة تحرقهم * أمواج الأدمع تغرقهم « 3 »
گر پاى نهند به جاى سر * در راه طلب ، ز ايشان مگذر !
كه نمىدانند ز شوق لقا * پا را از سر ، سر را از پا
من غير زلالك ما شربوا * و به غير خيالك ما طربوا « 4 »
صدمات جمالك تفنيهم * نفحات وصالك تحييهم « 5 »
كم قد احيواكم قد ماتوا ؟ * عنهم في العشق روايات « 6 »
طوبى لفقير رافقهم * بشرى لحزين وافقهم ! « 7 »
يا رب ! يا رب ! كه بهايى را * آن عمر تباه ريايى را
حظّى ز صداقت ايشان ده ! * توفيق رفاقت ايشان ده !
باشد كه شود ز فنا مَنِشان * نه اسم و نه رسم ، نه نام و نشان
717 - در توبه از خطايا
اى داده خلاصهء عمر به باد * وى گشته به لهو و لعب دلشاد
وى مست ز جام هوا و هوس * يك ره ، ز شراب معاصى بس !
زين بيش خطيّه پناه مباش ! * مرغابى بحر گناه مباش !
از توبه بشوى گناه و خطا * وز توبه بجوى نوال و عطا
نوميد مباش ز عفو إله ! * اى مجرم عاصىِ نامه سياه !
هامش
( 1 ) . عاشقان جمال تو در درياى صفات تو غرق شدند و سوختند .
( 2 ) . بر درگاه انعام تو ايستادند و جز جمال تو نشناختند .
( 3 ) . آتش دورى ، آنان را سوخت و در امواج اشك غرق شدند .
( 4 ) . جز زلال تو ننوشيدند و جز خيال تو ، آنان را به طرب نياورد .
( 5 ) . صدمههاى زيبايى تو ، آنان را به فنا برد و نسيم وصال تو ، آنان را زنده كرد .
( 6 ) . چه قدر زنده شدند ! چه قدر مردند ! در عشق داستانهاست .
( 7 ) . خوشا فقير و غمگينى كه با آنان همراه شد !