تا چند ز فلسفهات لا فى ؟ * وين يابِس وَ رطب به هم بافى ؟
رسوا كردت ما بين بَشَر * برهانِ ثبوتِ عقولِ عشر
در كف نَنِهاده به جز بادت * برهان تَناهِى ابعادت
زان فكر كه شد به هيولا صرف * صورت نگرفت از آن يك حرف
تصديق چگونه به اين بِتوان * كاندر ظلمت بِرَوَد الوان
علمى كه مطالِبِ آن اين است * مىدان ! كه فريب شياطين است
تا چند دو اسبه پيش تازى ؟ * تا كى به مطالعهاش نازى ؟
اين علمِ دنّى كه تُو را جان است * فَضَلات فضايلِ يونان است
خود گو : تا چند چو خرمگسان * لرزى به سَرِ فَضَلاتِ كسان ؟
تا چند ز غايت بىدينى * خشتِ كُتُبَش برهم چينى ؟
اندر پى آن كتب افتاده * پشتى به كتاب خدا داده
نى ، رو به شريعت مصطفوى * نه دل به طريقت مرتضوى
نه بهره ز علم فروع و اصول * شرمت بادا ز خدا و رسول !
ساقى ! ز كرم دو سه پيمانه * دَر دِه به بهايى ديوانه !
زان مِى كه كند مِس او اكسير * وَ عَليهِ يُسَهّلُ كُلّ عَسير
زان مِى كه اگر ز قضا روزى * يك جرعه از آن ، شودش روزى
از صفحهء خاك رَوَد اثرش * وز قُمّهء عرش رسد خبرش
( شيخ بهايى )
715 - در علم نافع معاد
اى مانده ز مقصد اصلى دور ! * آكنده دماغ از باد غرور
در علم رسوم ، گرو مانده * نشكسته ز پاى خود اين كُنده
تا چند زنى ز رياضى لاف ؟ * تا كى افتى به هزار گزاف ؟
ز دواير عشر و دقايق وى * هرگز نبرى به حقايق پى
وز جبر و مقابله و خطاين * جبر نقصت نشود فى البين
در روز پسين كه رسد موعود * نرسد ز عراق و رَهاوى سود