دام دم افكند مشعبدوار * پس بپوشد به خار و خس دامش
علم دين ، پيش او رَد و آنگه * كفر باشد سخن به فرجامش
كار او و تو ، همچو وقت طهور « 1 » * كار طفل است و كار حجّامش
شَكَرش در دهان نهد و آنگه * بِبُرَد پارهاى ز اندامش
( خاقانى )
719 - جمع سفلگان
جمعند ز سفلگان به عالم مشتى * عاقل ننهد به حرفشان انگشتى
خالى شده دير و كعبه از مردم اهل * در آن نه خليلى ، نه در اين زردشتى
( پيامى )
720 - چشم بصيرت
و ترى المجرة و النجوم كأنما * تسقى الرياض بجدول ملآن
لو لم يكن نهرا لما غاصت به * أبدا نجوم الحوت و السرطان
( قاضى مهذّب )
* * * ستارگان و كواكب آسمانى را مىنگرى كه گويا ، باغات و بوستانها را نهرى آبيارى مىكند . اگر آنها رود نمىبودند نمىتوانستى ، ستارگان حوت « 2 » و سرطان « 3 » را در آن شناور ببينى .
721 - در وصف پيرى
خداوند گويندهاش را جزاى خير دهاد !
قواك وهت عند وقت المشيب و ما * كان من دأبها أن تهى
و باينت نفسك لما كبرت * فلا هى أنت و لا أنت هي
و مازلت مستغرقا فى الذنوب * و ما قلت قدحان أن أنتهي
هامش
( 1 ) . وقت ختنه كردن .
( 2 ) . ماهى
( 3 ) . خرچنگ