521 - دلستان
« شوقى » غم شوخ دلستانى دارى * گر پير شدى چه غم ، جوانى دارى
شمشير كشيده ، قصد جانها دارد * خود را برسان تو نيز جانى دارى
( شوقى )
522 - تحفهء مكتوب
يكى بر روى هديهاى كه فرستاده ، اين را نگاشته :
يا أيها المولى الذي * عمت أياديه الجليلة
إقبل هدية من يرى * في حقك الدنيا قليلة
* * * اى مولايى كه دستان او پرثمر و عطاست ! هديهء ناچيز كسى را كه دنيا را در حقّ تو ناچيز مىبيند ، بپذير .
523 - ديده و دل
تمتعتما يا مقلتيّ بنظرة * و أوردتما قلبي أشر الموارد
أعيني كفا عن فوادي فانه * من البغي سعي اثنين في قتل واحد
( گويا از قاضى ارجانى )
* * * دو چشم من ! با نگاهى كامياب شديد ، ليكن قلبم را در بدترين مصيبتها گرفتار كرديد ، اى دو ديده ! دست از دل من برداريد ، كه كوشش دو نفر در قتل يك نفر ظلم و گردنكشى است .
524 - تحفهء مكتوب
أرسلت شيئا قليلا * يقل عن قدر مثلك
فابسط يد العذر فيه * و اقبله منّي بفضلك
( ناشناس )
* * * هديهاى ناچيز براى تو فرستادم ، كه پيش منزلت تو قدرى ندارد ، پس با دست عذرپذير خود ، آن را بپذير و از من به فضل خويش قبول فرما .