528 - معشوق بىرحم
أهوى قمرا به البها قد جمعا * كم خيب من بوصله قد طمعا
لا يسمع قصتي إذا فهمت بها * يخشى من أن يرق لي إن سمعا
( شيخ بهايى )
* * * عاشق آن ماهم كه همهء خوبىها را در خود دارد ، ليكن عاشقان خود را به وصال نرساند و مأيوس كند . او داستان عشق من را از آن رو نمىشنود كه مىترسد چون بشنود بر دلش اثر گذارد و به رحم آيد .
529 - لذّت ديدار
أهوى قمرا أسلمنى للبلوى * ما عنه لقلبي المعنىّ سلوى
كم جئت لأشتكي فمذ أبصرني * من لذة قربه نسيت الشكوى
( شيخ بهايى )
* * * خواستار آن ماه پيكرم كه مرا در بلا رها كرد و آرامش را از من گرفت . لكن هرگاه نزد او به شكايت مىروم ، از لذّت ديدار ، شكوه فراموشم مىشود .
530 - صبورى
ما أجمل من أحب ما أجمله * ما أجهل من يلوم ما أجهله
كم جرعني مدامة من غصص * ما أحمل ذا الفؤاد ما أحمله
( شيخ بهايى )
* * * خدايا ! چه زيبا دلبرى دارم و چه نادان ملامتگرى ؛ چه بسيار كه دلبر ، مرا غصّه داده است و چه دل صبورى دارم من .
531 - تنهايى
لم أشك من الوحدة بين الناس * إذ أفردني الزمان من جلاسي
فالشوق لقربهم قريني أبدا * و الهم جليسي و به استيناسي
( شيخ بهايى )