* * * از تنهايى ، ما بين مردم شكايت نكردهام ؛ اگر كه روزگار مرا از همنشينانم دور كند و اشتياق به ايشان هميشه با من خواهد بود و غم نيز همنشين من و مأنوس من است .
532 - مانع وصال
واها لصد لوصلكم علله * و عدلكم و صدكم علله
كم حصل صدكم و ما أمله * كم أمل وصلكم و ما حصله
( از اشعار بىنقطه شيخ بهايى )
* * * واحسرتا ! دورى راه ، وصل شما را مانع شد ؛ راندنتان از درگاه ، اين دورى را باعث گشت ، چهبسا كه دورى حاصل شد و اين در آرزوى او نبود و چهبسا كه طلب وصل شما را كرد و بدان راه نيافت .
533 - شب هجران
يا بدر دجى بوصله أحياني * إذ زاروكم بحجره أفناني
باللّه عليك عجلن سفك دمي * لا طاقة لي بليلة الهجران
( شيخ بهايى )
* * * اى ماهتابى كه به وصل ، مرا زنده مىدارى و چون به ديدارش مىشتابم به هجر ، مرا مىكشد ، تو را به خدا ، در ريختن خون من بشتاب ! كه مرا بيش از اين طاقت شب هجران نيست .
534 - تشرّف به خدمت حضرت نبوى صلّى اللّه عليه و إله
از اشعار « شيخ بهايى » در هنگامهء تشرّف به خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و إله در خواب :
و ليلة كان بها طالعي * في ذروة السعد و أوج الكمال
قصير طيب الوصل من عمرها * فلم تكن الاكحل العقال
و اتصل الفجر بها بالعشا * و هكذا عمر ليالي الوصال
إذ اخذت عيني في نومها * و انتبه الطالع بعد الوبال