تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
پرواز بدان ناحيه مىبينم ، يا آن‌كه مىخواهد به آن سو پر بكشد ، حسد در وجودم زبانه مىكشد و آرزو مىكند تا مصاحبت ايشان اگر امان داده شوم ، روزىام شود . عمر گذشت و حظّ ديدار نصيب نشد و زمانهء من در آرزوى ايشان سپرى گشت . مرا غم بيش نيفزاييد كه آن‌چه از فراق شما بر من وارد شد ، بر من كافى است . اى دوستان ! عهدى را كه با من در راه‌هاى دور بسته بوديد ، به خاطر آوريد ، من را به خاطر بسپاريد چنان‌كه من شما در خاطر سپردم كه فراموشى شرط انصاف نيست و از معشوق بپرسيد ، مرا به كدامين گناه به فراق و جفا مبتلا كرده است ؟

495 - جوانى

لم أقل للشباب في دعة اللّه * و لا حفظه غداة استقلا زاير زارنا أقام قليلا * سوّد الصحف بالذنوب و ولى
( ناشناس ) * * * جوانى را نخواهم گفت در پناه خدا و در حفظ و عنايت او از من دور شو ! چراكه ما را مدّت كمى ملاقات كرد ليكن ، نامهء عمل ما را با گناه سياه كرد و رفت .

496 - پيرى

قبّلتها و ظلام الليل منسدل * و لّمتي كبياض القطن في الظلم فدمدمت ثمّ قالت و هي باكية * من قبل موتي يكون القطن حشو فمي
( ناشناس ) * * * او را هنگامى كه شب ، پردهء سياه خويش را آويخت ، بوسيدم و سپيدى موهاى من در آن ظلمت چون پنبه نمايان بود ؛ او با ناراحتى گريست و بر من طعنه زد : آيا قبل از مرگ در دهان من پنبه مىگذارى ؟

497 - در كشمكش با دل

يا عنق الابريق من فضة * و يا قوام الغصن الرطب هبك تجاسرت و أقصيتني * تقدر أن تخرج من قلبي
( ابن وليد )