* * * اى آنكه از بلور تراشيده شده ساختندش و از چوب تر پرداختندش گويا مرا با جسارت خويش از خود راندى ؛ آيا تو را آن توان هست كه از قلب من ، خود را برون آورى ؟
قريب به اين مضمون را يكى از شعراى بزرگ ، چنين گفته است :
گر كشد خصم به زور از كف من دامن دوست * چه كند با كشش دل كه ميان من و اوست ؟ !
498 - در اتلاف عمر
گفتم : به عزم توبه نهم جام مِى ز كف * مطرب زد اين ترانه كه : مى نوش و لا تخف
آيا بود كه صفّ نعالى به ما رسد * چون بر بساط وصل زنند اهل قرب صف ؟
بشناس قدر خويش ! كه پاكيزهتر ز تو * درّى نداد پرورش اين آبگون صدف
عمر تو گنج و هر نفس از وى يكى گهر * گنجى چنين لطيف مكن رايگان تلف
« جامى » چنين كه مىكشد از دل خدنگ آه * خواهد رسيد عاقبت الامر بر هدف
( جامى )
499 - عطر تا عطر
قالت أرى مسكة الليل اليهم غدت * كافورة غيرتها صبغة الزمن
فقلت طيب بطيب و التبدل من * روايح الطيب امر غير ممتهن
قالت صدقت و لكن ليس ذاك كذا * المسك للعرس و الكافور للكفن
( ناشناس )
* * * گفت : عطر مشك شبانگاهشان را ديدم كه زمانه به كافور بدل كرد ، گفتم : عطر به عطر ديگر تبديل شده و تغيير عطرها كارى معمول است ، گفت : آرى ، ليكن اين عطر ، آن عطر نيست ، چراكه مشك ، عطر عروسى و كافور ، عطر كفن است .
500 - رحيل مرگ
لما رأيت البياض لاح و قد * دنا رحيلي ناديت و احزني