اگر چشم ، عدل است در وى تو نورى * و گر جسم ، ملك است در وى تو جانى
به هندوستان ، سواد مديحت * چو طوطى است كلكم به شكّرفشانى
« فنثري له نثره الجوتعنو * و شعري له يسجد الشعريان »
مرا تربيت كن كه در وصف ذاتت * به گردون رسانم بيان معانى
تصانيف سازم به فرخنده نامت * كه ماند همه در جهان جاودانى
ألا تا بگريد هوا در بهاران * و زان گريه خندد گلِ بوستانى
گل دولتت در بهارِ سعادت * مصون باد از تندبادِ خزانى
( ناشناس )
503 - دوستان روزگار
بلوت أخلاء هذا الزمان * فأقللت بالحجر منهم نصيبي
و كلهم إن تصفحتهم * صديق العيان عدوا المغيب
( معتز باللّه )
* * * دوستان اين روزگار را آزمودم و از ايشان به دورى قناعت كردم ؛ چرا كه اگر در ايشان به دقّت نظر كنى ، در نزد تو دوستند و در غياب تو دشمن .
504 - پوزش
از اشعار « ابو نواس » ، وى با اين شعر از كارى كه هنگام مستى از او سر زده عذرخواهى مىكند :
كان مني على المدامة ذنب * فاعف عني فأنت للعفو أهل
لا تؤاخذ بما يقول على السكر * فتى ماله على الصحو عقل
* * * در حال مستى از من گناهى سرزد ، تو بر من ببخشاى كه شايستهء بخششى و بر آنچه جوانى در مستى گويد خرده مگير چرا كه او در حال سلامت نيز ، عقلى ندارد .
505 - علّت العلل
شربنا على الدأب القديم قديمة * هي العلة الاولى التي لا تعلل