تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
اگر چشم ، عدل است در وى تو نورى * و گر جسم ، ملك است در وى تو جانى به هندوستان ، سواد مديحت * چو طوطى است كلكم به شكّرفشانى « فنثري له نثره الجوتعنو * و شعري له يسجد الشعريان » مرا تربيت كن كه در وصف ذاتت * به گردون رسانم بيان معانى تصانيف سازم به فرخنده نامت * كه ماند همه در جهان جاودانى ألا تا بگريد هوا در بهاران * و زان گريه خندد گلِ بوستانى گل دولتت در بهارِ سعادت * مصون باد از تندبادِ خزانى
( ناشناس )

503 - دوستان روزگار

بلوت أخلاء هذا الزمان * فأقللت بالحجر منهم نصيبي و كلهم إن تصفحتهم * صديق العيان عدوا المغيب
( معتز باللّه ) * * * دوستان اين روزگار را آزمودم و از ايشان به دورى قناعت كردم ؛ چرا كه اگر در ايشان به دقّت نظر كنى ، در نزد تو دوستند و در غياب تو دشمن .

504 - پوزش

از اشعار « ابو نواس » ، وى با اين شعر از كارى كه هنگام مستى از او سر زده عذرخواهى مىكند :
كان مني على المدامة ذنب * فاعف عني فأنت للعفو أهل لا تؤاخذ بما يقول على السكر * فتى ماله على الصحو عقل
* * * در حال مستى از من گناهى سرزد ، تو بر من ببخشاى كه شايستهء بخششى و بر آن‌چه جوانى در مستى گويد خرده مگير چرا كه او در حال سلامت نيز ، عقلى ندارد .

505 - علّت العلل

شربنا على الدأب القديم قديمة * هي العلة الاولى التي لا تعلل