به هلال بگو ، هنگامى كه ابر افق او را تار كرده است ! بشارت باد تو را ؛ كه با طلعت خود ، طلوع معشوق من را نمايان كرد . پس آنچه تو را پوشانده بركن زيرا گرچه كژى تو راست ليكن ، من را به ياد محبوب انداختى .
493 - زمانه و معشوق
يكى از شعرا ؛ چه نيكو سروده است :
إذا سمح الزمان بميّ ضنت * و إن سمحت يضنّ بها الزمان
( ناشناس )
* * * هرگاه زمانه مرا رخصت دهد ، معشوق ترشى كند و چون معشوق رخصت دهد ، زمانه سخت گيرد .
494 - گناه عاشق
و الذى بالبين و البعد ابتلاني * ما جرى ذكرى الحمى إلاشجاني
جندا أهل الحمى من جيرة * شفني الشوق إليهم و براني
كلما رمت سلّوا عنهم * جذب الشوق إليهم بعناني
أحسد الطير إذا طارت إلى * أرضهم او أقلعت للطيران
أتمنّى إن تكن صحبتها * نحوهم لو أنني اعطي الأماني
ذهب العمر و لم أحظ بهم * و تقضي في تمنيهم زماني
لا تزيدوني غراما بعدكم * حلّ بي من بعدكم ما قد كفاني
يا خليلي اذكر العهد الذي كنتما * قبل النوى عاهدتماني
و اذكراني مثل ذكري لكما * فمن الانصاف أن لا تنسياني
و اسئلا من أنا أهواه على * أي جرم صدّ عنّي و جفاني
( ناشناس )
* * * قسم به آنكه مرا به دورى و فراق مبتلا كرد ، هيچگاه ذكرى از زمين « حمى » به ميان نمىآيد ، مگر آنكه درد مرا افزون كند . نكو باد ساكنان حمى را از همسايهاى كه مرا گداخت و نزار ساخت . هرگاه آسايش ، مرا از ايشان دور مىكند ، اشتياق به آنها ، دوباره عنان مرا به سويشان مىكشد . هرگاه پرندهاى در