گرد هم ببينم ، چونان كسى كه مسافرى را پس از غيبت طولانى ملاقات كند .
482 - فغان از يار سستپيمان
افغان برآيد هر طرف ، كان مه خرامان در رسد * كه آواز بلبل خوش بود ، چون گل به بستان در رسد
آمد خيالت نيمشب ، جان دادم و گشتم خجل * خجلت بود درويش را بىگه چو مهمان دررسد
امروز ميرم پيش تو ، تا شرمسار من شوى * ورنه چه منّت جان من ، فردا چو فرمان دررسد
من خود نخواهم برد جان ، از سختى هجران ولى * اى عمر چندان صبر كن ! كان سستپيمان دررسد
( امير خسرو دهلوى )
483 - زيباى روم
و رومية يوما دعتني لوصلها * و لم اك من وصل الاغاني بمحروم
فقالت فدتك النفس ما الاصل إنني * أروم وصالا منك قلت لها رومي
( ابن رومى )
* * * و ماهى از روم ، مرا به وصال خويشتن دعوت كرد ؛ حال آنكه از وصل خوبرويان مهجور نبودم . گفتم : به قربان تو ، از كجايى كه من هماره ، اميد وصل تو دارم ؟
گفت : از رومم .
484 - بردهء بندگان
سقراط را گفتند : ملك را بسيار خفيف و خوار مىدارى و او را اهانت مىكنى . در جواب گفت : من شهوت و غضب را مملوك خويش ساختهام ، حال آنكه اين دو ، حاكمان وىاند . پس او ، بردهء بندگان من است .
485 - خرج گنجينه
أنفقت كنز ملايحي في ثغره * و جمعت فيه كل معنى شارد
و طلبت منه أجر ذلك قبلة * فأبى فراح تغزلي في بارد
( صلاح صفدى )