بَهرِ آن آورد خالقمان برون * « ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ »
( مثنوى معنوى مولوى - دفتر ششم )
335 - معرفت اللّه
« كاف » كفر اى دل ! به حقّ المعرفة * خوشترم آيد ز « فاى » فلسفه
زان كه اين علم لَزِج چون ره زَنَد * بيشتر بر مردمِ آگه زند
( شيخ عطّار نيشابورى )
336 - مبتلا
هركه نبود مبتلاى ماهروى * نام او از لوح انسانى بشوى !
دل كه فارغ باشد از مهر بُتان * لتّهء حيضى به خون آغشته دان
سينهء فارغ ز مهر گل رخان * كهنه انبانى است پر از استخوان
كل من لم يعشق الوجه الحسن * قرّب الرّحل اليه و الرّسن
يعنى : آن كس را كه نبود عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار ! « 1 »
( شيخ بهايى )
337 - فارغ از خويشتن
پيوسته ، ز من كشيده دامن دلِ توست * فارغ ز منِ سوخته خرمن دل توست
گر عمر وفا كند من از تو دل خويش * فارغتر از آن كنم ، كه از من دل توست
( قاسم بيگ حالتى )
338 - غم عشق
اى روى تو فردوس برينِ دل من ! * روزان و شبان ، غمت قرين دل من
گفتم : مگر از دست غمت بگريزم * عشق تو گرفت آستين دل من
( رشيد وطواط )
هامش
( 1 ) . در يادآورى خاطرات سفر حجاز .